|
من و نقاشی هام و نمایشگاه
پنجشنبه 1388/07/23 5:24 بعد از ظهر
درود دوست های خوب
من یه مدت نبود اینکه کجا بودم و چه کاری می کردم داستان این هست که من درگیر کارهای نمایشگاهم بودم ۱۰ مهر ماه گشایش و ۲۰ مهرماه پایان این هم چندتا عکس این کارت دعوت نمایشگاه ...
این پوستر نمایشگاه...
این داخل نمایشگاه می دونم خیلی کوچیکه...
این سفره مهرگان نمایشگاه چون افتتاح نمایشگاه هم زمان با جشن مهرگان بود
این هم خوان سهراب و حافظ آخه اختتامیه هم زمان با بزرگداشت حافظ بود
خانه های تاریخی 1
یکشنبه 1388/06/08 11:46 بعد از ظهر
بازار کاشان
پنجشنبه 1388/06/05 11:17 بعد از ظهر
2 تا از کارهای پاستل ... رنگ روغن
شنبه 1388/05/31 11:50 بعد از ظهر
یکی بود یکی نبود
جمعه 1388/05/16 0:38 قبل از ظهر
یكی بود یكی نبود، اونی كه بود تو بودی و اونی كه نبود من بود یكی داشت و یكی نداشت، اونی كه داشت تو بودی و اونی كه تو رو نداشت من بودم یكی خواست و یكی نخواست، اونی كه خواست تو بودی اونی كه بی تو بودن رو نخواست من بودم یكی آورد و یكی نیاورد، اونی كه آورد تو بودی اونی كه جز تو به هیچ كس ایمان نیاورد من بودم یكی برد و یكی باخت، اونی كه برد تو بودی اونی كه دل به تو باخت من بودم
یكی گفت و یكی نگفت، اونی كه گفت تو بودی اونی كه " دوست دارم " رو به هیچ كس جز تو نگفت من بودم!یكی ماند و یكی نماند، اونی كه ماند تو بودی اونی كه بدون تو نماند من بودم
پرسید به خاطر كی زنده هستی؟ با اینكه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم بهخاطر هیچ كس. پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینكه دلم فریاد میزد "به خاطر تو" با یك بغض ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیكه اشك تو چشمانش جمع
عکاسی من
چهارشنبه 1388/04/31 2:7 بعد از ظهر
مرا از این که می بینی پریشان تر چه می خواهی از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم بیا این اوج و این پرواز و این باور چه می خواهی مرا بیخود به باران می بری با مستیه چشمت بیا این چشم ها این گونه های تر چه می خواهی برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست بیا این تیغ و این شمشیر و این هم سر چه می خواهی من ان فرهاد مسکینم که کوه بهر تو کندم بگو شیرین ترین رویا بگو دیگر چه می خواهی تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه می خواهی از رضا صادقی
این هم باغ امیرکبیر
ادامه مطلب
تقدیم به همه دوستان
سه شنبه 1388/04/30 1:5 قبل از ظهر
درود دوستان عزیز امروز می خواستم برای یکی از دوستان وبلاگ نویسم درباره عشق یه چیزهای بنویسم دوستی که واقعا یک دوسته اما این روزا دلش گرفته اما این شعر رو یک دوست بهم ایمیل کرد خواستم در وبلاگم برای شما نیز بنویسم و به دوست دل گرفته ام می گویم این نیز تقدیم تو باد تا روز دیگر
جاوید ایران درود من به ایرانم به آن مهد دلیرانم همه مردان دربندم و آن یاران دلبندم
شنو سوگند و پیمانم به عزم قهرمانانم کنیم آزاد ایرانم شود آباد ویرانم
بدست گیرم اوستا را همی خوانم اهورا را اشو زرتشت دانا را کند بیدار بینا را
ببین میهن و شورش را بده فرمان خیزش را بگو سرباز کورش را بزن شیپور یورش را
بهم تازیم بر دشمن برآن مردان نامردش زنیم برهم آرامش بهم پیچیم بنیانش
نهان بتخانه زورش بساط هرچه تزویرش دروغین دین و ایمانش کنیم چون پیل ویرانش
ز عشق و مهر میهن مان نهیم بنیاد مس کدمان شود خورشید همرامان دهد آتش گرمامان
به نیکی پیر و برنامان کنیم جاوید کشورمان ز نور باور و ایمان کنیم روشن دنیامان
آرتمیس آریا
پونا - هندوستان
جولای 2009
حرف دل
شنبه 1388/04/20 10:54 بعد از ظهر
با تمام از دست داده هایم باید روزی برم روزی که در تمام شب های مرده ی زندگیم حتی به خواب هم نمی دیدم رفتن از جایی که در هوایش نفس کشیدم عاشق شدم و تمام از دست داده هایم را دوباره بدست آوردم عاشق دلی شدم به نرمی و لطافت ابر دلی که وقتی می گریید و می بارید وجود تشنه ام را سیراب می کرد
دوشنبه 1388/04/15 10:59 بعد از ظهر
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟ و آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نروی نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
|
|