|
چگونه شاد باشیم؟
دوشنبه 1385/11/30 1:35 بعد از ظهر
چگونه شاد باشیم؟
1 . قلبت رو از نفرت خالی کن
2 . همه نگرانی ها را از ذهنت پاک کن
3 . ساده زندگی کن
4 . زیاد ببخش
5 . کمتر توقع داشته باش
سهم من
دوشنبه 1385/11/30 1:34 بعد از ظهر
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای را از می گیرد
سهم من
پایین رفتن از یک پله متروک است
در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
و در اندوه صدای جان دادن
سال ها گذشت
دوشنبه 1385/11/30 1:33 بعد از ظهر
سال ها گذشت افسانه شد عشق ما افسانه ای چون رویت زیبا و رویا نسیمی بود عشق تو بر من وزید چه سبکبال امد بسویم چه سبکبال رمید
یاد گرفته بودم
دوشنبه 1385/11/30 1:33 بعد از ظهر
یاد گرفته بودم
یاد گرفته بودم دیگران را دوست داشته باشم
به انها عشق بورزم و در کارها یاریشان دهم
اموخته بودم امید داشته باشم امید به زندگی امید به اینده
اما وقتی بزرگ شدم شاهد حقایقی بودم که هرگز نیاموخته بودم
دیگران را دوست داشتم در همه مواقع
اما دوستم داشتند فقط در مواقع احتیاج
پرواز
دوشنبه 1385/11/30 1:32 بعد از ظهر
سپیده را در یاد عشق را در دشق
اسمان را در امید و پرواز
آری پرواز بیکرانه بودن من است
واغاز اینجاست و پرواز سر خط
بودن من است و من اماده پروازم
زیبای حس رفتن انسان را به فکر وا می دارد
فروغ فرخزاد
دوشنبه 1385/11/30 1:31 بعد از ظهر
من از جهان بی تفاوتی فکرها و صدا ها می ایم و این جهان به لانه ماران مانند است که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند فروغ فرخزاد
دل می گه
دوشنبه 1385/11/30 1:30 بعد از ظهر
دل می گه پی اون که رفت نرو فقط اره فقط خاطراتش را به یادش بیار که که آسان از دستش داد
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت
دوشنبه 1385/11/30 1:29 بعد از ظهر
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت خدا دنیای بی زنجیر افرید ادم بود که زنجیر را ساخت شیطان کمکش کرد دل زنجیر شد زن زنجیر شد دنیا پر از زنجیر شد و ادم ها همه دیوانه زنجیری خدا دنیا را بی زنجیر می خواست نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است امتحان ادم همین جا بود دست های شیطان از زنجیر پر بود خدا گفت زنجیرهایتان را پاره کنید شاید نام زنجیر شما عشق است یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد نامش را مجنون گذاشتند مجنون نه دیوانه بود و نه زنجیری این نام را شیطان بر او گذاشت شیطان ادم را در زنجیر می خواست لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست
یلدا
شنبه 1385/11/28 10:28 بعد از ظهر
یلدا اخرین شب پاییز نخستین شب زمستان دراز ترین شب سال یلدا به معنی ولادت خورشید یعنی مهر یعنی میترا در پایان این شب دراز تاریکی شکست و روشنایی پیروز و خورشید زاده و روز ها رو به بلندی می نهد
چهار شنبه آخر سال
شنبه 1385/11/28 10:27 بعد از ظهر
چهار شنبه آخر سال چهار شنبه سوری
بیرون از خانه جلوی در در فضای مناسب اتش می افروزند واهل خانه زن و مرد و کودک از روی اتش می پرند وبا گفتن زردی من از تو سرخی تو از من بیماری ها و ناراحتی های سال گذشته را به خاک می سپارند پس از خانه تکانی کوزه کهنه ای از پشت بام به کوچه می انداختند که در ان چند سکه و اب ریخته بودند وکارهای چون اسفند دود کردن و اجیل خوردن فال گرفتن و فال گوش ایستادن و قاشق زنی در چهار شنبه سوری انجام می گیرد در اصفهان چهار شنبه سوری را چهار شنبه سرخی نیز می گویند
کاشتن سبزه
شنبه 1385/11/28 10:27 بعد از ظهر
کاشتن سبزه در ایران کهن بیست و پنج روز پیش از نوروز در میدان شهر دوازده ستون از خشت خام بر پا می شد به ستونی گندم بر ستونی جو و به ترتیب برنج و باقلا و ارزن و ذرت و لوبیا و نخود و کنجد و عدس و ماش می کاشتند و در ششمین روز فروردین با سرود و ترنم و شادی این سبزه ها را می کندند و برای فرخندگی بر هر سو می پراکندند .
بیو گرافی فروغ فرخ زاد
شنبه 1385/11/28 10:26 بعد از ظهر
بیوگرافی فروغ فرخزاد
دوران ابتدایی را در مدرسه سروش
درخیابان گمرک خیابان بلور سازی گذراند
سپس در مدرسه خسرو خاور به تحصیلات خویش ادامه داد
از کلاس سوم دبیرستان به بعد وارد هنرستان بانوان گردید
و در انجا خیاطی و نقاشی را فرا گرفت
در سال 1329 در 16 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد
و با او راهی اهواز و سال بعد صاحب پسری به نام کامیار شد
وسال بعد از ان به دلیل کار خود از همسرش جدا شد
سال 1331 کتاب شعر اسیر را منتشر کرد
سال 1336 کتاب دیوار
سال 1338 کتاب عصیان
سال 1341 کتاب تولدی دیگر
سال 1337 در 24 سالگی فعالیت سینمای خود را با
ابراهیم گلستان مدیر گلستان فیلم اغاز کرد
اولین کار او یک اتش بود
سال 1341 فیلم خانه سیاه را می سازد
در سن 33 سالگی در روز دوشنبه
24 بهمن 1345 به هنگام رانندگی
بر اثر یک تصادف جان سپرد
و در روز چهار شنبه 26 بهمن
در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپرده شد
دلم گرفته
شنبه 1385/11/28 1:47 بعد از ظهر
دلم گرفته است
به ایوان می روم وانگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تا ریکند
کسی مرا به افتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنیست
کتاب جیبی
شنبه 1385/11/28 1:45 بعد از ظهر
خداوند ارامش ما در گرو اراده اوست
زمان می گزرد وانسان از ان قافل است
کسی خوب گوش می کند که یادداشت می کند
شعله ای عظیم پیامد جرقه ای کوچک است
عاشق ان کسی باش که بر دو طرفه بودن عشق اصرار دارد
امشب را به خاطر بسپار ...
چرا که شروعی است بر همیشه. مریم
دانته
شنبه 1385/11/28 1:44 بعد از ظهر
بیوگرافی دانته
بزرگترین شاعر تاریخ ایتالیا و
یکی از شاعران بزرگ تمدن غرب
درسال 1265 میلادی در شهر فلورانس ایتالیا
به دنیا امد
درسال 1285 با جمادی مانتو دوناتی ازدواج کرد
مطالعات ان در زمینه
علوم سخنوری و دستور زبان و فلسفه و ادبیات و خداشناسی
کتاب های که منتشر کرد
درسال 1293 زندگی جدید
در سال 1304 میلادی کتاب خیانت
در سال 1313 میلادی کتاب درباره سلطنت
کتاب دیگر او کمدی الهی نام دارد
در سال 14 سپتامبر 1321 میلادی در
شهر راونا در ایتالیا در گذشت
حالا چرا
شنبه 1385/11/28 1:42 بعد از ظهر
شعری از استاد شهریار
امدی جانم به قربانت چرا
بی وفا حالا که من از پا افتادم چرا
نوش داروی و بعد از مرگ سهراب امدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
خلاصه .....
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا
استاد شهریار
شنبه 1385/11/28 1:41 بعد از ظهر
بیوگرافی استاد شهریار
نام . سید محمد حسین بهجت تبریزی
تاریخ تولد . 1285 خورشیدی
نام پدر . حاجی میر اقای خشگنابی از وکلای دادگستری تبریز و
مردی فاضل در سال 1313 مرحوم و در قم دفن شد
تحصیلات شهریار.متوسطه را در تبریز و دارالفنون تهران خوانده
وتا کلاس اخر در مدرسه طب تحصیل کرده
ولی سرگذشت عشق اتشین و ناکام او را به ترک محروم
و وارد خدمت دولتی شد و در اداره ثبت اسناد
نیشابور و مشهد خدمت ودر سال 1315 به بانک
کشاورزی تهران داخل شد
شهریار در تبریز ازدواج و ثمره این ازدواج
دو دختر به نام های شهرزاد و مریم شد
در 27 شهریور 1367 خورشیدی
در بیمارستان مهر تهران بدرود حیات گفت
و در مقبره الشعرا سرخاب تبریز به خاک سپرده شد
خوراک های نوروزی
پنجشنبه 1385/11/26 11:56 بعد از ظهر
خوراک های نوروزی سبزی پلو و رشته پلو نیک مردی در صد و پنج سال پیش در استرک کاش ملکی را وقف می کند که از درامد ان همه ساله برن برنج ابتیاع نموده از اخر خمسه مسترقه به تمام اهالی استرک وضیع و شریف و ذکور و اناث صغیر و کبیر برسانند بی گمان به این نیت بوده که در شب نوروز سفره هیچ کس بی پلو نباشد
خاطره از یک دوست
پنجشنبه 1385/11/26 11:21 بعد از ظهر
شعری که از یک دوست به یاد دارم گفتم ای عشق گفتا زرشک گفتم ای یار گفتا زهرمار گفتم چقدر مرا دوست داری گفتا به اندازه ستاره های اسمان قدری خوشحال شدم اسمان را نگاه کردم دیدم اسمان ابریست گفتم به جهنم که مرا دوست نداری بسوزد پدر پدر سوخته عشق شعری که از یک دوست به یاد دارم گفتم ای عشق گفتا زرشک گفتم ای یار گفتا زهرمار گفتم چقدر مرا دوست داری گفتا به اندازه ستاره های اسمان قدری خوشحال شدم اسمان را نگاه کردم دیدم اسمان ابریست گفتم به جهنم که مرا دوست نداری بسوزد پدر پدر سوخته عشق
شبیه
چهارشنبه 1385/11/25 3:23 بعد از ظهر
چقدر شبیه خودت می شوی وقتی نمی توانی از کنار یک دل شکسته به راحتی بگذری
کتاب جیبی2
چهارشنبه 1385/11/25 3:12 بعد از ظهر
کتاب جیبی
توزیبا هستی و هر روز زیبا تر می شوی
اون نقطه زیبا رو در زندگیت پیدا کن
سعی کن دلبسته باشی اما وابسته نباشی با دعاهایت به هر ان چه می خواهی و در خیر و صلاحت است می رسی
تو خودت مسوول سرنوشتت هستی خودت را به همین شکلی که هستی بپذیر و تایید کن
ارامش و پاکی زندگی ات را احاطه کرده است همیشه امید بده
چنان باش که قول تو برای همه در حکم سند باشد به خاطر داشته باش که یک ازدواج با ثبات بر پایه تعهد است نه ناراحتی
هر گاه لازم شد از کسی عذرخواهی کنی این کار رو شخصا انجام بده حتی پیروزی های کوچک را هم چشن بگیر
جلوی دیگران ناخن های پایت را کوتاه نکن شب ها که به رختخواب می روی نگرانی هایت را با خود نبر
تو لیاقت داشتن بهترین ها را داری در این هفته هر جا بروی خدا با تو حرف می زند
تو امادگی این را داری که تغییراتی تازه در زندگی ات ایجاد کنی در ارامش بخشیدن و درک کردن و عشق ورزیدن پیش قدم باش
ورق تقدیر بر گشته و اوضاع بر وفق مراد است اون من رو دوست داره
زندگی و وجود تو سرشار از سلامتی است به شیوه ای متفاوت بیندیش و سخن بگو و عمل کن
هر روز زندگی تازه ای خلق کن پرواز به جای قدم زدن
کوتاه و مختصر صحبت کن ازاد زندگی کن اما حریم خود را بر روی نا محرمان ببند
روزی پانزده دقیقه تمرکز کن روی جای که می خواهی بروی تمرکز کن
پرواز کن بدون قاشق به زندگیت اجازه بده تا از نو اغاز شود
با سه حرکت علاقه خود رو نشان بده 1 . نگاه کن 2 .ابروانت را بالا ببر 3 . به جلو خم شو
یاد بگیر گوش کنی تو پاک ترین انسان روی زمین هستی
لطفا کمی مکث کن در اکنون جاودانه زندگی کن
بگو چه کنم تا بتوانم مرغ همسایه غاز نیست
اسفندگان يا والنتاين؟
چهارشنبه 1385/11/25 10:53 قبل از ظهر
اسفندگان يا والنتاين؟ نيلوفر احمدپور
روزي همکاري درباره ي هديه ي والنتاين از من پرس و جو مي کرد، در پاسخ گفتم: ما در ايران روز پاسداشت عشق و مهر داريم و آن پنجم اسفند، جشن اسفندگان است که روز زن و مادر است. من هديه ي عشقم و هديه ي مادرم را در آن روز مي دهم و هيچ لزومي نمي بينم از فرهنگ ديگران _ با وجود چنين آيين ژرفي در ميهنم _ پيروي کنم. اين سخنِ من، آن اندازه در وي تاثير گذاشت که فرداي آن روز هديه ای را که براي همسر خود فراهم کرده بود با شور و اشتياق به او داد و بدو گفت که به مناسبت جشن اسفندگان روز مهر و عشق در ايران باستان، اين هديه را به او پيشکش کرده است. وقتي اين را شنيدم و آگاه شدم که با سخناني هر چند کوتاه، مي توانم تاثيري ژرف بر دل دوستداران فرهنگ ايران بگذارم، بر آن شدم جُستاري هر چند کوتاه در اين رابطه بنويسم؛ در آيين ايراني، زن از جايگاه والايي برخوردار است به گونه اي که ايرانيان باستان، اسفند روز از اسفند ماه را بزرگداشت مادر، زن، مهرورزي و عشق نام نهاده اند. در اين روز که به روز مزدبگيران نيز معروف است، مردان به بانوان پيشکش هايي مي دهند. در اوستا نيز، زن و مرد از حقوق برابر برخوردارند و دختران در انتخاب همسر خود آزادند و پدر و مادر نمي توانند دخترانشان را وادار به ازدواج با فردي که مورد علاقه او نيست بکنند. اين گونه است که مردماني مي توانند سده هاي فراوان جهاني را مسحور فرهنگ خود کنند. به جامعه امروز ايران که نگاه مي افکنيم آن چنان ناآگاهي از فرهنگ خودي و نفوذ فرهنگ بيگانه در آن رسوخ کرده که اين مردمان مسخ شده به راستي دل دوستداران فرهنگ ايراني را به درد مي آورند. زماني که به جاي آيين هاي پربار سده، مهرگان، اسفندگان و ... ما شاهد برپايي کريسمس، ولنتاين و... هستيم، آن گاه بايد انتظار داشته باشيم کم کم ايراني بودن خود را نيز به فراموشی بسپاريم! از دگر سو آن قدر فرهنگ عزاداري و ماتم و سياه پوشي رواج پيدا کرده که به ندرت کسي مي داند نياکان باستانيمان در سال بيش از 70 جشن داشتند يعني يا در جشن بودند يا روز پس از جشن را سپري کرده بودند يا در تدارک جشن آينده شان بودند و حتا يک روز براي غم نداشتند چون در انديشه ي آنان، اندوه گساري کار انسان نابخرد بود. اما اکنون خيلي از ايرانيان حتا نام جشن هايشان به مانند خردادگان، امردادگان، اسفندگان و ... به گوششان ناآشنا است! و از ما مي پرسند آيا اين ها جشن هاي ايراني هستند؟ امروزه کمتر ايراني پيدا مي شود که نداند 14 فوريه روز والنتاين است و بداند 5 اسفند روز اسفندگان. مغازه ها در هفته هاي پاياني بهمن ماه چنان رنگ و بويي به خود مي گيرند که حتا براي نوروز باستاني نيز اين قدر آشکار نيست چه رسد به ديگر جشن هاي ايراني. اکنون چه کسي است که بداند آرتميس ( نخستين زني که در تاريخ به درجه ي درياسالاري رسيد )، پانته آ ( فرمانده گارد جاويدان )، سورا ( دختر اردوان پنچم که در جنگ ها همراه پدر دلاورانه مي جنگيد ) يا بانو ( همسر دلاور بابک خرم دين در جنگ با دشمنان بيگانه ) از آنِ ميهن ما بوده اند؟ اکنون زمان آن رسيده، دست به دست هم دهيم و در زنده نگه داشتن جشن هاي ايراني اهتمام ورزيم و به جاي آن که ولنتاين را باشکوه برگزار کنيم در برپايي پرشکوه اسفندگان و در شناساندن فرهنگ و تمدن ايران زمين کوشا باشيم.
اسفندگان بر همگان به ويژه بانوان خجسته باد
نوروز
دوشنبه 1385/11/23 5:28 بعد از ظهر
آنچه که باید درباره نوروز بخوانیم چند روز مانده به عید زنان به بازار می روند و لباس عید شان را می خرند به رنگ های روشن و سرخ و زرد می گویند اگر پارچه لباس را خودشان بدوزند روز های دوشنبه و جمعه باید قیچی کنند زیرا روز پنجشنبه ساعت سنگین ولباس روی دست می ماند و روز سه شنبه اگر بریده شود نصیب دزد می شود و روز چهارشنبه می سوزد هفت سین ایرانی سبزه . زنان باید درست کنند زیرا الهه زایش و رویش هستند سیب . خوشبختی و سعادت سمنو. سیادت سیر . سلامت سنجد . سپید روزی سکه . سرفرازی سماق . سخاوت و سربلندی شیرینی و میوه و اجیل و اسپند و ایینه و اب و تخم مرغ روی سینی یا سفره حصیری و یا پارچه ای چیده می شود
نماد های سفره هفت سین سنجد . نماد زایش و تولد و بالندگی و برکت سمنو . نماد خوبی وزایش گیاهان و بارور شدن گیاهان سبزه . رنگ ملی و مذهبی ایران و موجب فراوانی و برکت می شود سیب سرخ . نماد باروری و زایش سماق . برای پاکیزگی سیر . برای گندزدایی سرکه . برای گندزدایی و پاکیزگی تخم مرغ . از نوع سفید و رنگی نماد نطفه و نزاد ماهی سرخ . برکت و باروری سکه . برکت و سرشاری کیسه انار . برکت و باروری سنبل . تازگی و شادابی و تحول سفره خوان نوروزی
شیرینی و شراب و شمع و ایینه و گل و سبزه و نقل و مجمر اتش و عود و عنبر هنگامی که سال نو می شود بزرگ فامیل به کوچکتر ها سه قاشق عسل یا شربت و سه دانه شیرینی یا سه دانه میوه یا سه سکه زرین یا سیمین و سه برگ سبزداده سپس اهل خانه ایستاده و با صدای بلند یک ایه از کتاب مقدس اوستا را به نام ایه تندرستی می خوانند و از اهورا مزدا زندگی دراز و نیک و شادکامی خواستار می شوند
چنین گفت هدایت
یکشنبه 1385/11/22 12:46 بعد از ظهر
نوشته ای از برادر گرامی ام چنین گفت هدایت نگاهی به « بوف کور » مسعود لقمان
به علی میرفطروس، که برای هم نسلان من، چونان چراغِ « هدایت » است * « بوف کور » شناسنامه ی هویت ایرانی است، نسخه ای کامل از ادبیات نمادین و کنایه ای. * « بوف » در فرهنگ زرتشتی « بهمن مرغ » نامیده می شود و مرغی است اهورائی، شب بیدار، منزوی و منفرد.
نوشتن یعنی نومیدی مطلق « ویرجینا وولف » نوشته های هدایت، به مانند آینه ای در برابر ما، بازتاب همه ی زیبایی ها و زشتی ها، نیکی ها و پَلشتی های انسان ایرانی است. نوشته های او، ایرانیان را به خودشان شناساند، همان کاری که هزار سال پیش از او، فردوسی با شاهنامه اش در مورد داستان های ملی و زبان پارسی کرد. هدایت با دستی در تاریخ و فرهنگ ایران زمین و پایی در تمدن و اندیشه های دوران روشنگریِ باختر زمین، چنان کاخ باشکوهی پی ریخته که می توان با آن، تاریکی ها را شناخت و به دیو نادانی و خرافات یورش برد. اکنون با نگاهی به حال و روزِ امروز می بینیم که همه ی نگرانی های او، اکنون شکل واقعیت به خود گرفته اند. « کاروان اسلام » با « حاجی آقا » ها و رجاله های " خنزپنزری، که از دندان های کرم خورده شان آیات عربی بیرون می آید " کابوس وحشتناک خواب و بیداری ما گردیده اند و " مثل خوره روحمان را می خورند و می تراشند " و با « افسانه ی آفرینش » شان چنان « نیرنگستان » ی ساخته اند که آوایی جز « وغ وغ ساهاب » در آن نمی آید و ما « زنده بگور » انِ « شهرستان های ایرانشهر » با « ولنگاری »، حتا توان یافتن « آب حیات » را در خود نمی بینیم. آری! او بیم داد از آن چه بر سرمان آمد ...
بوف کور سرگذشتِ شوم و شوربختی مردم ایران است. بوف کور، سرگذشت توده ای است که هزاران سال زیسته، هزاران سال اندیشیده و هزاران سال پیر گشته و نتیجه ی این اندیشه و کوشش او برای زیستن، در بوف کور " چکانده " شده است. ایرانی که به دختر اثیری ماننده و پیامش خردورزی و شادزیستنِ این جهانی بود، در گذرِ هزاران سال به علت یورش انیران، به لکاته ای پَلشت که پیام آورِ مرگ و نیستی است تبدیل شده است. چرا بوف کور شاهکار تواند بود؟ آشکار است، هنگامی که گذشته و آینده ی دور و نزدیک، با زندگی انسان والایی چون هدایت گره بخورد، " در این جور مواقع هر کس به یک عادت زندگی خود، به یک وسواس خود پناهنده می شود؛ عرق خور می رود، مست می کند، نویسنده می نویسد، حجّار، سنگ تراشی می کند و هر کدام دق دل و عقده ی خود را به وسیله ی فرار در محرک قوی زندگی خود خالی می کند و در این مواقع است که یک نفر هنرمند حقیقی می تواند از خود شاهکار به وجود بیاورد. " هدایت فهمیده بود که " ورطه هولناکی " بین او و دیگران وجود دارد و هیچ گاه برای او مهم نبود، دیگران او را باور بکنند یا نکنند، جاودانه بشود یا نشود، برای این بود که برخی داستان های هرگز چاپ نشده اش را در پایان عمر، پاره کرد، اما در این بین از چیزی می ترسید و آن این که، بمیرد و هنوز خود را _ یا شاید ملت خویش را _ نشناخته باشد به همین علت بود که بَر آن شد، برای سایه ای که نوشته هایش را با اشتها هر چه تمامتر می بلعد، خودش را بشناساند. بوف کور داستان « سالکی » است در « سلوک » خودشناسی _ " فقط می ترسم فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم " _ و با نگاه به این که آخرین گام از پایه های عرفان مزدیسنا، « اورمزد » گردیدن است می بینیم، سالک به این مرحله گام می نهد و " یک خدا می شود " نه " خداهایی که زاییده شهوت بشری هستند " بلکه « خداوند جان و خرد » یعنی انسان کامل می گردد. بخش های بوف کور دارای هم آهنگی بسیار شگفت انگیزی است که می توان به این نکته، پس از بارها خواندن پی برد و این می نمایاند که نویسنده در هنگام نگارش دارای ذهنی تیزبین بوده است و این چنین تراوش های ادبی هرگز از یک ذهن افیونی " صادر نمی شود ". هدایت برای بوف کورش زمان و مکان ویژه ای قرار نمی دهد، تا خواننده به فراخور موقعیت اش آن را در هر جا و هر مکان که خواهان است، بنگرد. بوف کور، رؤیا و واقعیت، خواب وبیداری، هویت و شخصیت همه و همه را در می نوردد و به خرافات و اجتماعِ پستی که در آن می زید، می تازد. بوف، سراپا موسیقی است. موضوع ها همانند نُت موسیقی اند، می دانیم که در موسیقی اگر نتی نادرست باشد، همه ی نغمه بهم می خورد، بوف کور هم دارای هم آهنگی شگفتی همانندِ نت های ردیف شده موسیقی اند. و به مانند موسیقی سنتی ما با پیش درآمدی آغاز ( " در زندگی زخم هایی است ..." ) سپس درآمدی در پی اش ( "من فقط برای سایه خود می نویسم..." )، اوج ( " دختر اثیری" ) و پایان ( " نقاشی خودم را پهلوی نقاشی کوزه گذاشتم..." ) می باشد، که بیانگر ذهن بیدار و خلاق نویسنده بهنگام نوشتن است. هدایت به رسایی در بوف، به مانند « اخوان ثالث » فریاد " این مباد آن باد " می کشد و از جهانی که آرزوی بودن در آن را می کند و چگونگی آن، سخن به میان می آورد. او از آنچه می باید بود و نیست، سخن می گوید: " قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده اند. " هدایت به همه چیز به دیده ی شک و تردید می نگریست، تردیدی که باید باشد تا اگر حقیقتی وجود دارد با آن یافت. چرا که تنها در شک است که نمی توان شک کرد؛ " من از بس که چیزهای متناقض دیده و حرف های جور به جور شنیده ام و از بس که دید چشم هایم روی سطح اشیای مختلف سابیده شده، این قشر نازک و سختی که روح، پشت آن پنهان شده، حالا هیچ چیز را باور نمی کنم، به ثقل و ثبوت اشیا، به حقایق آشکار و روشن همین الان هم شک دارم، نمی دانم اگر انگشتم را به هاون سنگی گوشه حیاتمان بزنم و از او بپرسم: آیا ثابت و محکم هستی؟ در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور کنم یا نه. " رمز زیبایی بوف کور، ایهام، ابهام و چند معنایی آن می باشد. راوی برای دیدن دنیای خود باید بوف شود تا با چشم های جغدوارش در تاریکی درونش سیر کند و نادیدنی هایی را که با چشم های انسانی نمی توان دید، ببیند. بوف در فرهنگ زرتشتی " بهمن[1] مرغ " نامیده می شود و مرغی است اهورایی، شب بیدار، منزوی و منفرد. و اما چرا هدایت شهر ری را برمی گزیند؟ این شهر ساخته شده در هزاره چهارم پیش از میلاد توسط هوشنگ پادشاه ایرانی است. در اوستا، دو بار به هنگام یاد زرتشت، از ری نام برده می شود. دفترهای پهلوی نیز این شهر را زادگاه مادر زرتشت شمرده اند. پس ری شهری است کهن و دارای تمدنی باستانی که اکنون همانند روح ایرانی ویرانه ای بیش از آن نمانده است. در بوف کور می بینیم همه ی شخصیت ها به علت آموزه های مذهب حاکم، دست سنگین تقدیر را برتر از اراده خود می دانند و خوبی را نه برای خوبی بلکه برای پاداش می ورزند. راوی، " معجزات انبیا " را " فکر پست " می خواند و " کتاب دعا " را " افکار رجاله ها " می داند و " هیچ وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اَخ و تُف انداختن و دولا و راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق _ که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد _ " در او تأثیری نداشته است او " حس می کند مرگ، مذهب، ایمان و اعتقاد، چه قدر سُست و بچه گانه و تقریباً یک جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت است " و خدا را " مظهر فرمانروایان روی زمین " می داند " که برای استحکام مقام الوهیت و چاپییدن رعایای خود... تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده اند و " آن چه راجع به کیفر، پاداش، روح و روز رستاخیز" به راوی " تلقین کرده بودند، یک فریب بی مزه شده بود " به گونه ای که " صدای ناله ی سگی را از لابلای اذان " می شنید. ما ردپای عشق به حیوانات و تاثیرگذاری آن ها بر زندگی انسانی را در بوف کور نیز می بینیم؛ برای نمونه به این جمله ی بوف کور بنگرید: " هر روز صبح زود، دو یابو سیاه لاغر، یابوهای تب لازمی که سرفه های عمیق خشک می کنند و دست های خشکیده ی آن ها منتهی به سم شده، مثل این که مطابق یک قانون وحشی، دست های آن ها را بریده و در روغن داغ فرو کرده اند و دو طرفشان لش گوسفند آویزان شده، جلو دکان می آورند. " یا آن جا که " جسدهای خون آلود را با گردن های بریده، چشم های رک زده و پلک های خون آلود از میان کاسه سر کبودشان در آمده است. " آن چنان بیان می کند که نفرتش را از کشتار حیوانات آشکارا نشان می دهد. هدایت به ژرفا نفوذ می کند و درون شخصیت های داستانش را می شکافد و آن ها را رسوا می کند. هدایت این رجاله ها – کسانی را که تنها دنبال پول و شهوت اند – این گونه به وصف می کشد: " همه آن ها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته منتهی به آلت تناسلیشان می شد ". راوی داستان، خود را اسیر زندگی رجاله ها می داند و می گوید: " زندگی من مثل یک کُنده هیزم تر است که گوشه ی دیگدان افتاده و با آتش هیزم های دگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده است. " البته همه ی شخصیت های بوف کور، نشان دهنده وجودی از وجود راوی داستان است و هنگامی که راوی اشاره می کند: «می ترسم بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم...» این موضوع آشکار می گردد که منظور از خودشناسی، همان همه شناسی است. ما در بوف کور به وحدت وجود می رسیم چرا که همه مردان، یک مرد و همه زنان، یک زن و این یک مرد و زن نهایی، یک انسان اند. راوی خود و دختر اثیری را به مهر و مهریانه ( آدم و حوای آریایی ) مانند می کند. و روان خود در زندگی پیشین را همجوار با روان دختر اثیری در " عالم مثال " می داند که در این جهان نتوانستند به هم برسند، بنابراین آغاز به گله و شکایت می کند. این نکته، ریشه در عرفان خسروانی و پسین تر در عرفان پس از اسلام به ویژه در اندیشه ی شاعر بزرگ پارسی زبان مولانای بلخی دارد، آن جا که مولانا نیز در آغاز دفترش این گونه می نالد: بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند... گلدان راغه دیدِ ما را به این " فلسفه ی خیامی " سوق می دهد که بدن نیاکان ما خاک کوزه گری شده و کوزه گر آن را به گلدانی بدل کرده است و در جایی که راوی پس از دیدن نگاره متوجه وجود " همدردی قدیمی" می گردد، راوی و همدرد کهن به گمان من کسانی نیستند جز خیام و هدایت (که هر دو درد میهن و اصالت های از دست رفته ی آن و مبارزه با تحمیق آدم ها را داشته اند). بوف کور به دیدِ من، شناسنامه ی هویت ایرانی است و نسخه ای کامل از ادبیات نمادین و کنایه ای. بدین دلیل که؛ میهن پرستی ساده ای که ما در داستان های « مازیار » یا « پروین دختر ساسان » می بینیم در بوف کور شکل کامل شده و پیچیده اش را شاهدیم. در بخش نخست، ایران باستان را به تصویر می کشد و سپس خاکسپاری اصالت ها (دختر اثیری). بخش دوم بعد از تازش تازیان است که ارزش ها آنچنان دگردیسی می کنند که وی " نژاد ناشناس " با فرهنگ ناشناس در پیرامون خود می بیند، بدین گونه در میهن خود احساس بیگانگی و تنهایی می کند. در بخش یکم، نگرنده ی نگاره بالا هستیم. پیرمرد نماد انسان ایرانی است، که در زیر تُرکتازی فرهنگ های مهاجم خمیده شده اما درخت سرو که نماد فرهنگ ایرانی است هنوز سرسبزی خود را نگه داشته و پیرمرد در زیر سایه ی آن نشسته است و دختر اثیری نماد انسان اصیل ایرانی است که در سوگ اصالت از دست رفته رَخت سیه بر تن کرده[2] و خرد و اصالت ایرانی را در گل نیلوفری[3] ریخته و می خواهد آن را به انسان ایرانی ( جمود و خموده شده در زیر تازش مهاجمان ) دهد ولی جوی آب ( که بیانگر فاصله پیرمرد و اصالتش است ) مانعی است برای رسیدن او به اصالتش. دختر اثیری برای راوی نماد حقیقت نیز هست.حقیقتی که " همه ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل بکند. به یک نگاه او رمز و اسراری، دگر وجود نداشت" و " در زندگی من آرامشی تولید می شد. " حقیقتی که با رسیدن به آن" به آسانی به رموز نقاشی های قدیمی به اسرار کتاب های مشکل فلسفه به حماقت ازلی اشکال و انواع پی ببرم. " پدر و عمو کسانی نیستند جز آریاییان هندی و ایرانی که در هزاره های پیشین، از هم جدا شده اند و هر یک به راه خود رفته اند ولی جوهره ی وجودی یکسان خود را نگه داشته اند. پیرمرد کالسکه چیِ بخش نخست؛ انسان ایرانی کنونی است که گورکن قهّار اصالت ها است (دختر اثیری)؛ که دفن اصالت ها برای او به یک حرفه و عادت روزمره بدل شده است. پیرمرد خنزرپنزریِ بخش دوم نیز، انسان ایرانی کنونی است که پس از هزاران سال زندگی در بساطش جز کوزه ای لعابی، دستغاله، مهره های رنگین، گزلیک و ... چیز دیگری یافت نمی شود. " زیر یک طاقی، پیرمرد عجیبی نشسته که جلویش بساطی پهن است. توی سفره او یک دستغاله .... فقط شب های جمعه با دندان های زرد افتاده اش قرآن می خواند... پُشتِ این کلّّه ی مازویی و تراشیده ی او که دورش عمامه ی شیر و شکری پیچیده، پشت پیشانی کوتاه او، چه افکار سمج و احمقانه ای مثل علف هرز روییده است؟ "
در پایان باید گفت: هر کس از ظنِ خود، یار هدایت می شود، ولی هیچ گاه از درون او اسرار را نمی جوید. بوف کور کتابی نیست که تنها خواند و لذت برد، بوف کتابی است که بسیاری با آن زیسته اند. کاشان؛ فروردین 1385 برابر با پنجاه و پنجمین سال خودکشی صادق هدایت
پی نوشت ها
* نوشته هایی که میان این نشان ( " ) قرار گرفته اند، جمله های خود هدایت است.
** نقاشی نخستین از آنِ خود هدایت است و نقاشی پیرمرد نشسته زیر درخت سرو که روبروی او دختر اثیری ایستاده است، کار هنرمند معاصر، « جواد علیزاده » می باشد.
[1] وهومن در پهلوی _ بهمن در پارسی امروز _ به معنای اندیشه ی نیک است، بوف در فرهنگ مزدیسنا مرغی است نیک اندیش نه پیام آور شومی و تاریکی. به دید من همین دگردیسی معنایی در مورد بوف، که از یک مرغ نیک اندیش به مرغ شوم بدل می شود می تواند نماینده ی سایر فرگشت های فرهنگی ایرانیان پس از تازش تازیان باشد.
[2] جامه ی ابریشم چین خورده بلند که چسب تن بود، جامه ای بود که بانوان در ایران باستان می پوشیدند که این دختر نیز همین رَخت را بر تن دارد.
[3] گل نیلوفر همان لوتوسی است که دیواره های تخت جمشید را فرا گرفته است و در فرهنگ ایرانی نماد خرد و اصالت است.
خوش آمدید
یکشنبه 1385/11/22 12:39 بعد از ظهر
درود به شما به تارنگار من خوش آمدید |
|