|
تقدیم به بهترین عاشق
یکشنبه 1386/02/30 2:4 بعد از ظهر
درود به فرزندان ایران زمین فرزندانی از نسل آریا درود و هزاران درود تقدیم شما باد دوستان عزیز تصمیم داشتم به مناسب روز جهانی موزه و میراث فرهنگی درباره تاریخ چند از خانه های تاریخی کاشان برای شما بنویسم اما خوب دیر شد اما در هفته آینده تاریخچه خانه های تاریخی کاشان رو برای شما می نویسم اما امروز من می خوام دو شعر را که یکی از رضا صادقی و دیگری از فریدون مشیری است به شما تقديم كنم
خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت خدا رو دوست دارم نه واسه زیبا و زشت خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل مشکلم خدا رو می خوام نه واسه اینکه باشم یا برم خدا رو می خوام نه واسه روز های تلخ آخرم خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوه و مقام خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام خدا رو دوست دارم که تو رو به من داده خدا رو دوست دارم که چون عاشق بودن رو یادم داده خدا رو دوست دارم چون عاشق ها رو دوست داره خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی زاره خدا رو دوست دارم که حواسش با منه خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه خدا رو دوست دارم که من و تو با همیم خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم
دنیا به هم نمی خورد .....
دنیا پر از حواث گوناگون دنیا پر از وقایع رنگارنگ از مرگ از تولد از صلح از جنگ از جشن از جدایی از فتح از شکست این آرزوی کوچک ما نیز یک رویداد ساده است من خود درست و راست نمی دانمش که چیست یک اشتیاق پاک ؟ یک آرمان شیرین ؟ یک هاله مقدس ؟ یک عشق تابناک ؟ از نوع نامکرر یک نکته بیش نیست در این صد هزار هزار اتفاق گم ! دنیا به هم نمی خورد ای مردم ! این نیست یک توقع بی جا ! این نیست یک هوس این آخرین تضرع یک عاشق است و بس : باری اگر بر سینه دلی دارید این آرزوی ساده ما را بر آورید ما را به هم ببخشید ما را برای هم بگذارید در لحظه های مانده به جا از حیات ما ما را به یکدیگر بسپارید
ایران من
جمعه 1386/02/28 9:17 بعد از ظهر
كهن دیاران نادر نادر پور کهن دیاران دیار یاران دل از تو کندم ولی ندانم که گر گریزم کجا گریزم و گر بمانم کجا بمانم نه پای رفتن نه تاب ماندن چگونه گویم درخت خشکم عجب نباشد اگر تبر زن طمه ببند به استخوانم در این جهنم گل بهشتی چگونه روید چگونه بویم من ای بهاران ز ابر نیسان چه بهره گیرم که خود خزانم صدای حق را سکوت باطل در آن دل شب چنان فرو کشت که تا قیامت در این مصیبت گلو فشارد غم نهانم کبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نیست که تا پیامی به خط جانان ز پای آنان فروستانم آه ای دیارم ای سرزمین کودکی من خورشید سرد مغرب بر من حرام باد تا آفتاب توست که در آفاق باورم ای خاک یادگار نیایش فریدون مشیری آفتابت که فروغ رخ زرتشت در آن گل کرده ست آسمانت که ز خمخانه حافظ قدحی آورده ست کوهسارت که بر آن همت فردوسی پر گسترده ست بوستانت کز نسیم نفس سعدی جان پرورده ست همزبانان من اند مردم خوب تو این دل به تو پرداختگان سر و جان باختگان غیر تو نشناختگان پیش شمشیر بلا قد برافراختگان سینه سپر ساختگان مهربانان من اند نفسم را پر پرواز از توست به دماوند تو سوگند که گر بگشایند بندم از بند ببینند که : آواز از توست ! همه اجزایم با مهر تو آمیخته است همه ذراتم با جان تو آمیخته باد خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس تا تو آزاد بمانی به زمین ریخته باد !
مسخ
پنجشنبه 1386/02/27 11:22 بعد از ظهر
مسخ فریدون مشیری
نه غار کهف نه خواب قرون چه می بینم ؟ به چشم هم زدنی روزگار بر گشته است به قول پیر سمرقند همه زمانه دگر گشته ست چگونه پهنه خاک که ذره ذره آب و هوا و خورشیدش چو قطره قطره خون در وجود من جاری ست چنین به دیده من ناشناس می آید ؟ میان این همه مردم میان این همه چشم رها به غربت مطلق رها به حیرت محض یکی به قصه خود آشنا نمی بینم کسی نگاهم را چون بشتر نمی خواند کسی زبانم را چون بشتر نمی داند ز یکدیگر همه بیگانه وار می گذریم به یکدیگر همه بیگانه وار می نگریم ! همه زمانه دگر گشته ست ! من آنچه از دیوار به یاد می آرم صف صفای صنوبرهاست ! بلوغ شعله ور سرخ و سبز نسترن است : شکفته در نفس تازه سپیده دمان درست گویی جانی به صد هزار دهان نگاه در نگه افتاب می خندد ! نه برج آهن و سیمان نه اوج اجر و سنگ که راه بر گذر آفتاب می بندد ! من انچه از لبخند به خاطر مانده ست شکوه کوکبه دوستی ست بر رخ دوست صلای عشق دو جان است و اهتزاز دو روح نه خون گرفته شیاری ز سیلی شمشیر ! نه جای بوسه تیر ! من آنچه از آتش به خاطر باقی ست فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است شراب روشن خورشید و گونه ساقی ست ! سرود حافظ و جوش درون مولانا ست ! خروش فردوسی ست ! نه انفجار فجیعی که شعله سیال به لحظه ای بدن صد هزار انسان را بدل کند به زغال ! همه زمانه دگر گشته ست نه آفتاب حقیقت نه پرتو ایمان فروغ راستی از خاک رخت بربسته ست و آدمی افسوس به جای آن که دلی را ز خاک بر دارد به قتل ماه کمر بسته ست ! نه غار کهف نه خواب قرون چه افتاده ست ؟ یکی به پرسش بی پاسخم جواب دهد ! یکی پیام مرا از ین قلمرو ظلمت به آفتاب دهد ! که در زمین که اسیر سیاهکاری هاست و قلب ها دگر از آشتی گریزان است هنوز رهگذری خسته را تواند دید که با هزار امید چراغ در کف در جستجوی انسان است !
دل نوشته ها
چهارشنبه 1386/02/26 2:33 بعد از ظهر
باور کنید نیروی آدمی بی کران است باور کنید که عاشق آفریده شده اید پس عشق را بیافرینید باور کنید خورشید به خاطر شما طلوع می کند باور کنید لایق بودن هستید باور کنید که اکنون مهم ترین لحظه است و تمام باور های خود را از ته دل باور کنید تا زندگی شما را باور کند
باور کردن یعنی بدانیم که هر روز تولدی دوباره است باور کردن یعنی رویا ها به واقعیت می پیوندند باور کردن یعنی شناختن اعجاز کهکشان و حکمت انسانی در کره ماه باور کردن یعنی شناختن ارزش یک قلب پرورش یافته باور کردن یعنی معصومیت چشمان یک کودک و زیبایی یک دست سالخورده باور کردن یعنی بدانیم تنها نیستیم
هر که نیک نهاد و پاک منش و کوشاست به آن چه سزاوار است می رسد باور کنید
و چند تا سخن عاشقانه برای کسانی که نیمه گمشده خود را درکنار خود دارند
به او بگوید که عاشقش هستید به او بگوید که پریزاده عشق شماست با هم بودنتان را به خاطره تبدیل کنید با یکدیگر در زیر باران قدم بزنید حتی اگر بهترین لباستان را پوشیده باشید هیچ وقت در هیچ شرایطی سر یکدیگر را کلاه نگذارید آن هم از نوع گشادش هر چه آرزوی خوبه برای اون داشته باش
بزرگداشت فردوسی
سه شنبه 1386/02/25 11:3 بعد از ظهر
روز بزرگداشت فردوسی به ایرانیان آریایی مبارک باد ما ایرانیان اگرکشوری با ملیت ایرانی و زبان فارسی داریم سپاسگذار فردوسی و شاهنامه او هستم کسی که بیش از چهل سال از عمر خود را برای سرودن شاهنامه گذاشت شاهنامه گنجینه میراث خرد و اندیشه و فرهنگ ایرانیان است درود بر ایرانی آریایی بزرگداشت فردوسی مبارک باد تو ای هم وطن کز گه باستان به گیتی بدی رهبر راستان کنون نیز نگه کن که از تخمه کیستی ؟ که بودی ؟ چه کردی ؟ و چون زیستی؟ شود مردمی کیش و آیین ما نگیرد خرد خرده بر دین ما بیاریم آن آب رفته به جوی مگر زان بیاریم باز آبروی
شعر
دوشنبه 1386/02/24 11:23 بعد از ظهر
زندگی اجبار است مرگ انتظار عشق یک بار است جدای دشوار است فکر تو تکرار است اگر رفتم یادم کن اگر مردم خاکم کن اگر ماندم به مهر خود شادم کن
من آمده ام به اجبار ! تا در حضور تو بمانم به انتظار ! عاشق شدم فقط یک بار دور بودن ز تو برایم دشوار اما بمانم همیشه شاد شاد با یاد تو که برایم می ماند به یادگار
فرشته ها را به وضوح دیده ام آن گاه که بر پیشانی ات بوسه می زدند حتی تصور گناه کار بودن گناه است پاک ترین موجود !
عشق
یکشنبه 1386/02/23 9:50 بعد از ظهر
می گن وقتی عشق از راه می رسه مثل نسیم سبک و مثل عقربه های ساعت لحظه شمارت می کنه همون حسی که وقتی همراهت می شه باور می کنی بی قراری های روحت با اون به قرار می رسه عشق اگه اصل باشه تو رو از اسارت خودت رها می کنه عشق قادرت می کنه چیز هایی رو بشنوی که دیروز نمی شنیدی دنیا رو جوری می بینی که هیچ وقت اون جور ندیدی لحظه های قشنگ بی تکرار توی دامن عشق برات متولد میشه با عشق حتی طعم دلشوره ها شیرینه عشق در قیاس نمی گنجه در بند مفهوم کلام اسیر نمی شه عشق مثل نسیم رهاست عشق یخ ناگفتنی های بکر دل روذوب می کنه عشق بال و پر می ده مثل جرات و شهامت گشودن بال و پر و پریدن از ارتفاع در پرواز نخست یه پرنده عشق یعنی پزیرش دیگری همان گونه که هست عشق یعنی رسیدن به مقامی که رفاه معشوق به نیاز تو مقدم باشه عشق مشروط نیست عشق یعنی وفاه و صداقت عشق یعنی اعتماد و اعتقاد عشق یعنی رستن از دلیل من رسیدن به خاطر تو برای تو
همیشه با تو
یکشنبه 1386/02/23 0:47 قبل از ظهر
به ايرانم ايران جاودانه ام همیشه با تو فریدون مشیری معنای زنده بودن من با تو بودن است نزدیک دور سیر گرسنه رها اسیر دلتنگ شاد آن لحظه ای که بی تو سرآید ؤشششش مفهوم مرگ من در راه سرفرازی تو در کنار تو مفهوم زندگی ست معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو همیشه باتو برای تو زیستن
به پاخیز
چهارشنبه 1386/02/19 0:0 قبل از ظهر
درود بر دلیران و به آزاد شیران درود بر جوانان ایران درود جمله یاران درود بر ایران ما هزاران هزار ز دشت و بیابان زنان چو مردان همه سوی ایران به پاخیز و بنگر عزیزان و یاران ز اهریمن جان تو آزاد کن ایران درود بر تو باد به پاخیز و بنیاد ظلم و ستم فورو ریز و بشکن تو زندان غم به پاخیز و اسب شرف رو بتاز و به ازم شرافت دل و جان بباز به پا خیزید و از ایرانی ایرانی بسازید بدان امید که ایران سرفراز در جهان و جهان به ایران سرفراز داشته باشیم درود بر ایرانی آریایی
دل نوشته ها
دوشنبه 1386/02/17 11:33 بعد از ظهر
انسان منهای تعهد یعنی هیچ و پوچ شناخت هدف نخست آفرینش است باید از فرصت کوتاه زندگی برای یافتن جاودانگی بهره برد دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم دنیا چیزی ست که باید آن را برداریم یادت باشه دیگران را ببخش نه به این علت که لیاقت بخشش تو را دارند بلکه به این علت که تو لیاقت آن را داری که آرامش داشته باشی بیایید پیشگوی آینده شویم چیزی که از بالا شروع شده باشد در پایین ختم نمی شود اراده هدف می خواهد پس لطفا برای خود هدفی تعیین کنید زمانی که تعهدی می کنید و عهدی می بندید هرگز کوتاهی نکنید چرا که شخصیت خود را گرو گذاشته اید با تو هستم گاهی فراموش می کنی کودک درون خود را سرزنده نگه دارید خاصیت اساسی عشق این است که همه چیز را هیچ و هیچ را همه چیز می نماید بخندیم اما سرمایه خنده ما گریه دیگران نباشد کسی که حیات را نمی شناسد نمی تواند از حیات واقعی برخوردار شود بی دلیل پذیرای هیچ اصلی نباش و گرنه از صورت انسانی خویش به دور می افتی بگذار کودک بازیگوش درونت پا به عرصه ظهور بگذارد بسیاری از پرواز ها از یک سوال و جواب زیبا رخ می دهد کسی که در زندگی مقصدی ندارد راه هم ندارد حق را پذیرا باش اگر چه رنگ و بوی کهنگی داشته باشد و در آخر به او بگو که دوستش داری
گاتها چیست ؟
یکشنبه 1386/02/16 10:36 بعد از ظهر
سرود های زرتشت را گاتها می نامند که از کهن ترین شعر های معنوی جهان است گاتها به معنی سرود پاک (گاتها ) خود را (مانتره ) به معنی برانگیزاننده ی اندیشه می خواند پیام گاتها برای بیداری اندیشه و خرد ورزی است گاتها آگاهی و روشنی است و راهنمای انسان برای پیمایش راه راستی و پیوستن به اشا (راستی ) گاتها جهان بین و پیشرو و همیشه تازه است پیام مانتره بر پایه یگانگی میان جهان مادی و مینوی است آیین راستی اساس و بنیان آفرینش است اشا هنجار و نظم گیتی و دانش برین است گاتها از آزادی اندیشه و سنجش و گزینش گفت وگو دارد (وهومن ) و ( اهریمن ) انسان اختیار دارد هر کدام را به دلخواه برگزیند نیکی نیکی آفریند و بدی بدی آورد گاتها می گوید تنها راه راستگاری راستی است یکی از ویژگی های بارز گاتها بازنگری و بازسازی در اندیشه و فرهنگ انسان است گاتها کهن ترین قسمت اوستا و سروده ی خود زرتشت است و در هفده سرود شامل دویست و سی و هشت بند به شعر باقی مانده است گاتها پنج فصل دارد و حدود هزار و هشتصد سال پیش از میلاد و به زبان اوستایی سروده شده 1. اهنود (سرود) 2. اشتود ( خرسندی و شادمانی ) 3. سپنتمد (خرد افزاینده ) 4. وهوخشتره ( شهریاری نیک اهورایی ) 5. وهشتواش ( بهترین آرزو ) پس از سروده شدن گاتها تنی چند از شاگردان و نزدیکان زرتشت نیایش های دیگری سرودند که به خوبی آموزش های اشوزرتشت را در خود جای داده این سرود ها عبارتند از : اشم وهو یتا اهو و ینگهه هاتام و هفت سرود دیگر که هفت هات نام دارند این سرود ها به همراه گاتها روی هم ( ستوت یسن ) نام دارند و همگی با لهجه گاتایی اند ستوت یسن به همراه دیگر نیایش های زرتشتی در کتاب به نام یسنا جمع آوری و امروز این کتاب هفتاد و دو هات (بخش ) به دست رسیده مردم پیرو آیین راستی مردمی که دین بهی را با اراده ی آزاد از روی اندیشه و خرد خود برگزیده اند جوانمرد و آزادیخواه و راست گفتارند اندیشه و گفتار و کردار اشو زرتشت مهر و لطف بی دریغ اهوراست فرا پذیرید ای امشاسپندان پاک گاتها را درود به شما ای سرود های پاک اهرایی ای گاتها
زرتشت آمد تا ....
یکشنبه 1386/02/16 0:46 قبل از ظهر
زرتشت آمد تا : یکتایی و یگانگی و یگانه پرستی را ترویج دهد زرتشت آمد تا : عادت عداوت را برچیده رویش راستی و پاکی را جایگزین باشد زرتشت آمد تا : با گاو آهن آگاهی شوره زار نادانی را شخم زده و دانه ی دانایی را در مزرعه ی دل مردم بکارد زرتشت آمد تا جوابی باشد برای پرسش : آیا آنان که می دانند با آنان که نمی دانند برابرند ؟ و چنین گفت زرتشت : در آیین من راستی و خرد ذات هر چیزی است و این دو برای همه انسان ها است دانا می فهمد و بهترین راه را بر می گزیند پاداش نیک اندیش زیبا سخن و درستکار رسایی و جاودانگی است و از بهترین هایی که اهورا مزدا آفریده در انتظار اوست و دروغکار سرانجامی تاریک دارد پس کاری نکنید که برازنده بزرگواری و آزادمنشی قوم پاک و برتر آریا نباشد
به یاد پیام آور زرتشت
پنجشنبه 1386/02/13 11:52 بعد از ظهر
هستی خسته بود و خاکستری مسیح نیامده بود از موسا خبری نبود هنوز عطر هیچ پیام آوری به مشام نمی رسید آدمیان چونان چارپایان به بهانه ی تکه گوشتی یکدیگر را می دریدند آدمیان آلت های غرایض خویش بودند بی امان وحشی بودند و بی دریغ خونخوار مزارع و کشتزارهای شان با گاو آهن جهل به شوره زاری بدل شده بود و رود خانه ها به مردابی عفن آسمان خیس خاکستر بود و تنور خورشید سرد سرد و زمین خاکی و خون آلود پرندگان خموده و خموش سر در لاک خویش برده بودند و قناری ها غرق سکوت کلاغ ها جای کبوتران را گرفته بودند و مگس ها جای پروانه ها را معبد دل ها ویران شده بود و گل ها پرپر و آدمیان پریش و دل مرده از این روز های بی طراوت تکرار زندگی برای شان پاپوشی پلشت بیش نبود بهار سر در پر پاییز کرده بود و خورشید سر در گریبان ابر ظلمت ساکت بود و سوت و کور دوستی و لبخند و مهربانی قرنها بود که از فرهنگ لغات زندگی مردم پاک شده بود و خشم و کینه و دشمنی رفیق راهشان همدلی بی نام بود و همراهی بی نشان و زندگی مفهومی بیش از خور و خواب و خشم و شهوت نداشت سال ها بدین سان گذشت ..... به ناگه ! در یک پگاه پاکیزه ی بهاری قناری ها شروع به خواندن کردند و کبوتران صورتی در آسمان آبی به پرواز در آمدند آن روز خورشید با شوق سپیدی درخشیدن آغازید عطر و بوی بهار می آمد مردم حیرتناک برای لحظه ای به آسمان نگریستند وهم غریبی بود پنداری کسی می آید کسی که ترنم گامهایش خواب خفتگان را می آشفت پروانه ها به پیشباز گام هایش شتافتند گل های آفتاب گردان به شوق دیدارش روی از خاک برداشتند و بید مجنون به احترامش به نماز ایستاد او از هماغوشی خورشید و بهار می آمد او بزرگ و از اهالی امروز و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید صدایش که به شکل حزن پریشان واقعیت بودمی خواند : هومته هوخته هورشته و نگاه اش که سرریز رنگین کمان عاطفه بود و دستان اش که کتاب سرود گات ها را در آغوش می فشرد گویی هوای صاف سخاوت را ورق می زد و مهربانی را به سمت ما می کوچاند و لبان سرشار از بهارش گاتها را می سرود سکوت لطیفی آسمان دل آدمیان را گرفته بود آدمیان حیرتناک او را می نگریستند و به دنبال نامش می گشتند او با (ز) زندگی آغاز می شد و (ر) راح روح بود و (ت) تنهای مونس او و (ش) شوق همدم او و (ت) ترنم بهار را به همراه داشت او زرتشت بود زرتشت به پاکی معنا بخشید و به راستی تجسم و به مهر تبلور زرتشت عطر و طعم هستی را به همراه داشت و رنگ و روی مهتاب را
کوچه
پنجشنبه 1386/02/13 0:54 قبل از ظهر
این شعر رو خیلی دوست دارم وقتی زمزمه می کنم یا کسی برام زیر لب زمزمه می کنه آروم میشم بی تو مهتاب شبی بازاز آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید : یادم آمد شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است ! تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن !
با تو گفتم : حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم نتوانم ! روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم نتوانم ! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت .... اشک در چشم تو لغزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نه گسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم .....
آتش بس کنید
چهارشنبه 1386/02/12 0:5 قبل از ظهر
سیم های خاردار رو نکش دور و برم هوای آزادی مهمون تو سرم چندت بگیر قیمت آزادی چیه به قیمت جون هم باشه من می خرم آجر و چوب و حنجره سلول منه هوای تازه یه نفس برام کمه نگاه من شکل عجیب ماتمه هزار تا سوال بی جواب مگه کمه جای منی که قلبش رو برای عشق وا می کنه این جا نیست توی کویر بی کسی کسی رو پیدا می کنه این جا نیست هوای آزادی می خواد روح و تنم دلم می خواد از قید و بند دل بکنم کی گفته صدای آب بسه برای تشنگی یا با نگاه شیرین یادت میره گرسنگی کی گفته یه وقت خواب یعنی رسیدن به خواب وقتی واسه هزار سوال نداری حتی یک جواب دیگه بس کنید کشتن آدما آتش بس کنید
به چهره یک کودک نگاه کنید آتش بس کنید
هفت پایه تکامل یا عرفان
دوشنبه 1386/02/10 0:30 قبل از ظهر
1. بهمن یا اندیشه نیک که خواهان دانش اندوزی و خردمندی و فرهنگ گستری و دادگری و دوری از بدی و بدکاران و پاس داشتن چهارپایان سودمند است 2. اردی بهشت یا بهترین راستی ها و پاکی ها که خواهان اندیشه گفتار و کردارنیک و پیروی از راستی و پاک بودن و گریز از دروغ و جادوئی است 3. شهریور یا پادشاهی نیک خداوند جان و خرد و سررشته داری (حکومت ) بر خود که خواهان دوری از بیکاری و گدایی و کوشیدن در راه توان گری و سروری است 4. اسفند یا فروتنی و مهر که خواهان ایرمنشی یا فروتنی ( نام میهن گرامی مان ایران از این واژه گرفته شده است ایر(فروتن ) + ان = میهن فروتنان یا ایران ) و کوشش در آبادانی زمین و برپائی بنیادهای نیک مانند بیمارستان و آموزش گاه ها و ...... است 5. خرداد یا تن درستی و خرمی و کمال در این جهان که خواهان خرمی دل و پاکی تن و گیتی را به چشم نیک دیدن و شاد زیستن و گرامی داشت آب و برومند سازی زمین خشک است 6. آمرداد ( بی مرگی و جاودانگی ) که خواهان نگهداری تن و پاکیزگی خانه و افزودن درخت و کمک به دردمندان و افتادگی است 7. مزدا اهورا آدم پس از این که از 6 دوره بالا گذشت خرد و روانش با روان و خرد کل که مزدا باشد یکی می شود و نمونه کامل راستی و پارسائی می گردد باشد که با رایزنی منش نیک ( بهمن ) پیمودن راستی و داد ( اردی بهشت ) و به کارگیری مهر و فروتنی ( اسفند ) از چنان نیروی اهورایی ( شهریور ) بهرمند گردید که به رسایی ( خرداد ) رسید و جاودان ( امرداد ) گردید
دل نوشته های من
شنبه 1386/02/08 2:4 بعد از ظهر
دریغمن آمدنت را دیدنت را در شب های تنهای خود انتظار کشم گل عشق را در خود بشکنم و تنها باران اشک چشمان تو آن را به ثمر خواهد رساند و تنها قطره ای از چشمان تو ای یار مهربان فاصله ها را از بین خواهد برد و اکنون فاصله من و تو تنها به اندازه یک تار موی زیبا به اندازه یک قطره اشک از چشان توست
منمن بهارم تو آن گلی باش که در بهار می روید پاییزم آن بارانی باش که در پاییز می بارد من مسافرم تو آن همسفر لحظه های آبی ام باش
سکوتسکوت صدای رسای آفرینش است گوش بسپار به نغمه دل انگیز شکوفایی یک عشق در لا به لای بوته های سبز و تازه زندگی نگاه کن ! جوانه در سکوت می روید و گل در سکوت می شکند و تو نیز این گونه ! در غوغای غربت و تنهایی ام با شکوه روییدی به خانه کوچک قلبم مهربان خوش آمدی
اشاره ای کوتاه به اندیشه های بزرگ اشو زرتشت
شنبه 1386/02/08 1:9 قبل از ظهر
توحید یا یکتا پرستی آنگاه تو را مقدس شناختم ای اهورا مزدا که تو را سرآغاز و سرانجام همه چیز دانستم و دریافتم که تو از روز ازل نتیجه و بازتاب هر گفتار و کردار نیک یا بدی را مقرر فرمودی و داوری تو پیوسته بر این اصل است که بدی بهره بدان و نیکی پاداش نیکان است تا روز بازپسین آزادی انتخاب راه ای اهورا مزدا تویی آفریننده جهان مادی و خرد مینوی و توی که به مردم جهان اختیار گزینش راه نیک و بد را دادی تا بنا به میل خود سوی رستگاری شتابند یا به گمراهی گرایند پیروزی نهایی نیکی بر بدی برابر قانون ابدی و آیین ازلی مزدا سرانجام راستی و نیکی پیروز خواهد شد کار و کوشش و آبادانی ما خواستاریم که زمره کسانی باشیم که جهان را به سوی راستی و پارسایی رهنمایند پاداش کارهای نیک و بد در جهان تنها اهورامزدا است که کیفر کارهای مردم را در گذشته و حال و آینده به درستی خواهد داد چه او برای هر کار نیک یا بدی پاداش و سزایی مقرر داشته و حساب همه کارها را در روز واپسین منظور خواهد داشت کاری نکنید که برازنده بزرگواری و آزادمنشی قوم پاک و برتر آریا نباشد
لحظه ها
جمعه 1386/02/07 2:32 بعد از ظهر
زیبا ترین لحظه ها خنده شدید که صورتت را به درد آورد به خواب رفتن کودکی در آغوشت آرامش بعد از گریه رانندگی در جاده ای زیبا بازگشت دوباره یک عشق لحظه عاشق شدن زیر بارون بدون چتر قدم زدن
دوست دارم بدونم کدام لحظه را بشتر دوست دارید من رانندگی تو شب و زیر بارون قدم زدن و آرامش بعد از گریه را خیلی دوست دارم
چهار چیز هرگز قابل جبران نیست سنگی که پرتاب شده باشد حرفی که از دهان خارج شده باشد فرصتی که از دست رفته باشد زمانی که سپری شده باشد
خوشبختی بر سه ستون استوار است فراموش کردن گذشته غنیمت شمردن حال امیدوار بودن به آینده
چهارشنبه 1386/02/05 1:51 بعد از ظهر
تخت جمشید
چهارشنبه 1386/02/05 1:43 بعد از ظهر
ایران را از یاد نبریم بنای تخت جمشید در حدود سال 518 پیش از میلاد به فرمان داریوش هخامنشی آغاز شد کار ساختن تخت جمشید در زمان داریوش اول ( 522 تا 486 ق.م ) آغاز و تا زمان اردشیر سوم ( 359 تا 338 ق.م ) در مساحتی به وسعت 13 هکتار ساخته و ادامه یافت مصالح به کار رفته در تخت جمشید : سنگ خشت و گل آجر گچ چوب آهن و فلزات گران بها ( طلا و نقره و مس ) عاج و لاجورد و عقیق و ... دیوار های تخت جمشید در برخی به ضخامت 5/5 متر بوده و قطعه سنگ های به کار رفته به وزن بیش از 45 تن می رسیده تخت جمشید دارای سیستم حرارتی و تهویه بوده دشت سرسبز مرودشت و سقف های بسیار بلند و فضای وسیع و در های گشاده و پنجره های متعدد هوای تخت جمشد را در تابستان خنک و در زمستان دیوار های خشتی و لایه های گچ که یک عایق حرارتی تشکیل می داده پرده های ارغوانی بلند و ضخیم که مانع نفوذ سرما می شده پوشش سقف نیز چوبی بوده که در گرم شدن محیط تاثیر داشته تخت جمشید دارای سیستم آب و فاضلاب بوده مجاری زیرزمینی آب رسانی و فاضلاب پیچ در پیچی کشف شده که به طول بیش از 2 کیلومتر می رسد تخت جمشید 2 نقش جداگانه اما تا اندازه ی به هم پیوسته ایفا می کرده نخست چون در قلب شاهنشاهی قرار داشته گنج خانه ی مناسبی برای اندوختن ثروت روز افزون کشور بوده دوم اینکه جایگاه مناسب و باشکوهی برای برگذاری مراسم و جشن های بوده مثل جشن مهرگان و نوروز و ....
عشق به ایران
سه شنبه 1386/02/04 2:4 بعد از ظهر
تو ای هم وطن کز گه باستان به گیتی بدی رهبر راستان کنون نیز نگه کن که از تخمه ی کیستی ؟ که بودی ؟ چه کردی ؟ و چون زیستی ؟ عشق به ایران عشق به ویرانه های تخت جمشید نیست عش به هم میهنان و نیاکانی است که در این سرزمین اهورایی جان فشانی کرده اند کار کرده اند و شادی کرده و یا گریسته اند که نتیجه اش اکنون در پیش روی ماست تخت جمشید نیز بخشی از تاریخ و فرهنگ است عشق به ایران عشق به فرهنگی است که کوروش بزرگ و دیگران زاده این فرهنگ اند
اجازه هست
دوشنبه 1386/02/03 10:21 بعد از ظهر
اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم ؟ رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم ؟ اجازه هست مردم شهر قصه ما رو بدونن ؟ اسم منو عشق تو رو توی کتابا بخونن ؟ اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم ؟ پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونی کنم ؟ اجازه می دی تا ابد سر بذارم رو شونه هات ؟ روزی هزار و صد دفه بگم که می میرم برات ؟ اجازه می دی که بگم حرف ترانه هام تویی ؟ دلیل زنده بودنم درد بهانه هام تویی ؟ اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی ؟ ستارتم اینو می گه که تو تو اقبال منی ؟ اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم ؟ تو رویا های صورتیم خودم رو با تو ببینم ؟ اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم ؟ بگم می خوام به خاطرت سر به بیابون بذارم ؟ اجازه هست برای تو از ته دل دیوونه شم ؟ اجازه می دی که بگم همین روزا میای پیشم ؟ اجازه هست عکس تو رو رو صورت ماه بزنم ؟ طلسم قصه هامونو با داشتن تو بشکنم ؟ اجازه می دی قصه هام با عشق تو جون بگیره ؟ چشمای عاشقم واست روزی هزار بار بمیره ؟ اجازه می دی که فقط تو دنیا با تو بمونم ؟ هر چی که عاشقانه بود به خاطر تو بخونم ؟ اجازه هست با بال تو پر بزنیم بریم بهشت ؟ اجازه هست ؟ بگو که هست من همشو دارم می گم با تو به آسمون می رم با تو یه آدم دیگم اجازه می دی که بگم من مال تو تو مال من ؟
دل نوشته های مریم
یکشنبه 1386/02/02 11:49 بعد از ظهر
تو خالق زندگی خود هستی تو تنها نیستی در لحظه حال بودن را بیاموز استعداد عاشق شدن همان قدرت عاشق شدن نیست چشم های زیبایی اشک بار از لبخند زیباتر است حتی اگر از باخت خود اطمینان داری سبک خود را حفظ کن در صورت نیاز به نصیحت آن را درخواست کن اما فراموش نکن که هیچ کس به اندازه خود تو از چم و خم زندگی ات اطلاع ندارد بجوش و جاری شو با مردمان نیک معاشرت کن تا خودت هم یکی از آن ها به شمار روی بحران های بزرگ مردان به وجود می آورد باید در دنیا بهترین باشیم اگر هر روز راه را عوض کنی هرگز به مقصد نخواهی رسید اگر عدالت محو شود دیگر زندگی مردم بر روی زمین به زحمتش نمی ارزد به جای آن که داشته هایت را بشتر کنی ریشه های حضورت را عمیق تر کن در این جا و اکنون زندگی کن به این فکر کن که در آینده چقدر خواهی داشت در شلوغی آشفته بازار دنیا باز هم خودت باش مشاهده شکوه و هیبت غروب خورشید را تجربه کن یادت باشه که همه احساسات خوب هستند هیچ کس مانند تو نیست و تو نیز شبیه هیچ کس باید بشتر باشی و کم تر بیندیشی من هیچ گاه به حرف کسی که خودش شرایط بهتری از من ندارد گوش نمی کنم به کاستی های خویش اعتراف کن یکدیگر را دوست بدارید دیگران را همان جور که هستند بپذیرید رویاهایت را عملی کن به یاد بسپار که همه حقایق مهم ساده هستند بشتر از آن چه می چینی گل بکار روی چمن بنشین بی آن که نگران لکه های سبز بر جای مانده روی لباست باشی درختی بکار و نظاره گر رشد آن باشد دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید هرگز خود را کوچک نشمار کافی است برخیزی و قدم بزنی
گل ها
یکشنبه 1386/02/02 3:21 بعد از ظهر
امروز می خوام براتون از گل بنویسم من خودم گل رز رو خیلی دوست دارم می دونید معنی این گل یعنی چی یا معنی هر گلی که دوست دارید می دونید برای هر احساس یک گل وجود دارد محبوب ترین گل های جهان : ارکیده سوسن پاپیتال رز فیلکوس کاکتوس آزالیا بنفشه آفریقایی بگونیا گل های مختلف سمبل چه چیزی هستند ؟
رز سرخ : نشان عشق و زیبایی و محبت است غنچه گل : نماد مرگ در کشورهای چون استرالیا و انگلستان سوسن و زنبق : در اروپا در مراسم تدفین که نماد حیات دوباره پس از مرگ است گل مینا : پاکی و معصومیت گل آفتابگردان : نماد وفاداری ابراز احساسات با گل : گل درخت نارون آمریکایی : وطن پرستی شکوفه درخت راش : پشرفت و ترقی شکوفه درخت غان : بردباری و فروتنی شکوفه زغال اخته : وفاداری گل آلاله : ناسپاسی چامومپل : انرژی کندی تافت : بی توجهی و بی تفاوتی گل میخک سرخ : قلب بیچاره من شکوفه درخت سدر : قدرت شکوفه درخت گیلاس : قبولی در امتحانات مدرسه گل داوودی : عشق تحقیر شده کلیماتیس : زیبایی ذهن کوروپسبلسی : همیشه به شادی سایکلامن : خجالت و شرمساری شکوفه درخت سرو : عزاداری گل قاصدک : تیزبینی و هوش نرگس زرد :پاداش و تحسین گل مینا : مثل هم می اندیشیم داگ وود : ماندگاری گل نارون : بزرگی و عزت شکوفه انجیر : پرکاری و فعالیت فوچیا : خوش سلیقگی گل فراموشم نکن : عشق حقیقی گل شمعدانی : آرامش شکوفه درخت ارج : بلند پردازی گل شیر عسل : بخشندگی شکوفه بلوط : تجمل گل هیدرانگا : نامهربانی و بی عاطفگی زنبق : قدرت پاپیتال : پایبندی و صمیمیت جونبپر: محافظت گل یاس : عشق اولین سوسن دره : بازگشت خوشی شکوفه اقاقیا : شکوه و عظمت شکوفه آلو : پایبندی پوپلار : شجاعت رز : عشق گل آفتابگردان : غرور شکوفه نخود شیرین : دل پذیری شکوفه درخت افرا : کنجکاوی لاله : شهرت گل بنفشه : ایمان لوپین : خیال پردازی مگنولیا : عشق به طبیعت گل افتخار صبح : تاثیر گزاری شکوفه درخت توت : زرنگی نسترتوم : حوصله و بردباری شکوفه درخت بلوط : بستری شدن در بیمارستان شکوفه درخت پرتقال : گذشت شکوفه گلابی : امنیت و آسودگی شکوفه درخت گردو : خرد و فهم بید مجنون : تدفین و خاکسپاری زینیا : دوستان غایب در جمع آزالیا : خویشتن داری گل لیندن آمریکایی :ازدواج شکوفه درخت آسپن : سوگواری شقایق نعمانی : انتظار و آرزو گل درخت زبان گنجشک : عظمت و شکوه گل سیب : وسوسه آربورویتا : دوستی تغییر ناپذیر
اردیبهشت
یکشنبه 1386/02/02 0:8 قبل از ظهر
اردیبهشت به معنای راستی و برترین پاکی است از جشن های که در ماه اردیبهشت برپا می شود : اردیبهشتگان در روز سوم اردیبهشت گیاه آوری در دوم اردیبهشت ماه جشن گل و گلاب در نیاسر و قمصر کاشان در میانه اردیبهشت و بزرگداشت سعدی یک اردیبهشت و روز بزرگداشت فردوسی بیست وچهار اردیبهشت سعدی
ندانم کجا دیده ام در کتاب که ابلیس را دید شخصی به خواب به بالا صنوبر بدیدن چو حور چو خورشیدش از چهره می تافت نور فرا رفت و گفت : ای عجب این توی ؟ فرشته نباشد بدین نیکوی تو کاین روی داری بحسن قمر چرا در جهان به زشتی ثمر؟ چرا نقش بندت در ایوان شاه دژم روی کرده ست و زشت و تباه شنید این سخن بخت برگشته دیو بزاری بر آورد بانگ غریو که ای نیک بخت این نه شکل منست و لیکن قلم در کف دشمنست فردوسی
شود مردمی کیش و آیین ما نگیرد خرد خرده بر دین ما بیاریم آن آب رفته به جوی مگر زان بیارییم باز آبروی
فقط.... و دیگر هیچ
شنبه 1386/02/01 12:49 بعد از ظهر
فقط یک استکان چای و یک قندان و دیگر هیچ و اشکی می چکد آهسته در فنجان و دیگر هیچ هنوز این صندلی خالیست بعد از رفتنت ماندم من و این میز کهنه روی ایوان و دیگر هیچ تمام فصل ها با چشم های تو سفر کردند فقط من ماندم و این فصل یخبندان و دیگر هیچ درون چارچوب تن اسیرم خواهشی دارم بیا برگرد واکن قفل این زندان و دیگر هیچ گرفته آسمان سرخ و غریب و ابری و دلتنگ پرست از تکه های ابر سرگردان و دیگر هیچ عطش دارم کویرم خشک لب لبریز اندوهم ببارد کاشکی از آسمان باران و دیگر هیچ و حالا رعد و برق و باد و طوفان و سپس باران و افتاد استکان چای در قندان و دیگر هیچ |
|