|
قصه شکلات
پنجشنبه 1386/10/27 9:15 بعد از ظهر
با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اون همم یه شکلات گذاشت تو دست من، من بچه بودم اون هم بچه بود سرم بالا کردم اونم سرش بالا کرد دید که منو میشناسه. خندیدم ، گفت: دوستیم گفتم دوستَ دوست گفت تا کجا ؟ گفتم: دوستی که تا نداره گفت: تا مرگ؟ خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره گفت: باشه تا پس از مرگ؟ گفتم: نه، نــــــــــــــــــه، نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه، تــــــــــــــا نداره گفت: قبول تا آنجای که همه دوباره زنده می شوند یعنی زندگی پس از مرگ باز هم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جای که باشی من و تو با هم دوستیم؟ خندیدم و گفتم : تو براش تا هر کجا که می خوای تا بکش اصلاً یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا ولی من اصلا براش تا نمی گذارم. نگام کرد نگاهش کردم می دونستم اون حتماً می خواست دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمیدن زندگی یعنی چکیدن همچون شمع از گرمی عشق زندگی یعنی لطافت، گم شدن در نرمی عشق گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بگذارم گفتم : باشه تو بگذار گفت: شکلات هر بار که هم دیگر رو می بینیم یه شکلات مال تو یه شکلات مال من باشه؟ گفتم: باشه هر بار یه شکلات می گذاشتم تو دستش اون هم یه شکلات تو دست من باز هم دیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوستَ دوست من تندی شکلاتم رو باز می کردم می گذاشتم تو دهنم تندَ تند می مکیدم می گفت: شکمو ، تو دوستَ شکموی من بعد شکلاتشو می گذاشت تو یه صندوقچه کوچک قشنگ می گفتم: بخورش می گفت: تموم می شه می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه صندوقچش پر از شکلات شده بود هیچکدوم رو نمی خورد ولی من همشو خورده بودم گفتم: اگه یه روز شکلات های تو رو مورچه ها بخورن یا کرما چکار می کنی؟ گفت؟ مواظبشون هستــــــــــــــــــــــم می گفت: می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتم می گذاشتم تو دهنم و می گفتم: نه، نــــــــــــــــــــــــــــــه ،نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه تا نداره ، دوستی که تا نداره تو کدوم کوهی که خورشید از تو دست تو می تابه چشم چشم عطر عیسی روی سینه تو خوابه یک سال ،دو سال ،چهار سال ،هفت سال ، 20 سال شده من بزرگ شدم اون هم بزرگ شده من همه شکلاتهام رو خوردم اون همه شکلاتهاشو نگه داشته اون آمده امشب خداحافظی کنه می خواد برود . اون دور دورا می گه میرم زود برمی گردم من که می دونم دیگه بر نمی گرده یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم توی دستش گفتم: این برای خوردن یه شکلات گذاشتم تو اون دستش گفتم: این هم آخرین شکلات صندوقچه کوچکت یادش رفت بود که صندوقچه داره برای شکلاتهاش هر دو تا رو خورد می دونستم دوستی من تا نداره ولی دوستی اون تا داره مثل همیشه، خوب شد همه شکلاتهام رو خوردم اما اون هیچکدوم نخورده .حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چکار می کنه ؟ این دیگه فکر نداره وقتی می شنوی می گن تو برو باهام نمون حتی اسمم نیار اگه یک شب دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون که تمام فکر من پیش تو بود مثل تو زندگیم هیچکس نبود
گزارش سالانه دو سالانه نقاشی کاشان
شنبه 1386/10/22 12:29 بعد از ظهر
یه روز که کلاس بودم استاد گفت دو هفته دیگه دو سالانه نقاشی فرصت خوبی که برای اولین بار تجربه کنی گفتم استاد من در کنار شما و اساتید دیگر و کسانی که سالها تجربه کار دارند یه کم خنده داره گفت امتحان کن . خلاصه شروع کردم فقط دو هفته کار باید زنده باشه قرار بود که زنده باشه یعنی چاپ نباشه استاد برام مدل گذاشت من هم کشیدم تمام سعی خودم رو کردم که خوب باشه تا اینکه دو تابلو برای سالانه آماده کردم فرستادیم معراج استاد بهترین استاد کاشان هست البته و استاد اسد زاده سالانه برگزار شد و کار من رد شد ناراحت نشدم چون من تجربه پاستل گچی زیاد نداشتم تازه شروع کرده بودم اما تمام کسانی که شرکت کرده بودن سالها تچربه کار داشتن البته بگم کار من خیلی موفق بود خوب یه کم ناراحت شدم وقتی برای سالانه رفتم متوجه شدم چه پارتی بازی بوده اونجا بود که به استاد گفتم استاد مگه قرار نبود کارها چاپ نباشه به غیر شما و اسد زاده و شاگران شما دو نفر و چند تای دیگه بقیه کارها چاپ هست و تنها این نیست کارهای هست که ضعیف هستن حتی از کار من هم ضعیف تر یه هفته بعد نوبت رسید به اختتامیه یه روز برفی که برای رفتن سخت بود اما من رفتم که ببینم آخر این کار به کجا می رسد نمی گم چه کسانی حضور داشتن شاید نباید گفت اما داوران این سالانه نظر کارشناسی خود را داده بودن فقط مانده بود اهدای جوایز بعد کلی سخنرانی استاد اسد زاده و آقای مهدی مدرسیان و یکی دیگه شدن دوم خوب از اینجا معلوم دیگه چه کارشناسی بوده استاد اسد زاده کجا مهدی مدرسیان کجا حالا هر دو در یک مقام واقعا نمی دونم چی بگم استاد من که بهترین کار رو داده بود که واقعا شاهکار بود شد نفر دوم همراه یکی دیگه این دیگه اوج عصبانیت همه بود و این که نفر اول هم نبود چرا ؟ وقتی پرسیدم گفتن استاد راحمی به سبک غربی کار کرده اگر طرز فکر خود را عوض کند در سالانه بعد اول است استاد من فقط استرس های که در یک خانواده هست به تصویر کشیده بود و این شد غربی اگر از اتحاد ملی دم می زد خوب اول می شد اگر به قول شهردار صحنه ورود امام رو می کشید اول رو شاخش بود اما او کسی نیست که طرز فکر خود را برای اول شدن عوض کند چه چیز مهم تر از جامعه و فرزندان آینده این ایران زیبا
می رسد روزی ...
دوشنبه 1386/10/17 10:50 قبل از ظهر
می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی می رسد روزی که احساس مرا باور کنی می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی بوته های وحشی گل را از خم پرپر کنی می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش آن زمان احساس امروز مرا باور کنی می رسد روزی....
دلم نوشت
پنجشنبه 1386/10/13 10:10 قبل از ظهر
درود دوستان خوب من آرزو دارم چشم های قشنگتون هیچ وقت بارونی نباشه و آسمون دلتون هیچ وقت ابری نباشه ، تو زندگیتون غم نداشته باشید ، و تنها ، آرزو می کنم به اندازه تنهای مریم هیچ وقت تنها نباشید. این روزا خیلی تنهام ، خیلی دلم گرفته ، احساس بدی همه این تنها بودن ها بعضی وقت ها در جمع آدم ها هستی ولی باز هم تنها ، وقتی داری می خندی ته اون دل قشنگت خیلی غم داری ، وقتی داری با بهترین دوستت حرف می زنی اما باز نمی تونی حرف دلتو بزنی ، بعضی وقت ها تو اوج گریه هات می خوای بخندی ولی نمی تونی ، اینکه دلت می خواد یکی باشی اما هیچ کس نیست ، خیلی وقت ها دلت می خواد داد بزنی اما نمی تونی ، وقتی می ترسی و دستات می لرزه وقتی هیچ کس نیست دست تو رو بگیره ، وقتی تا بچه هستی دلت می خواد بزرگ بشی ، خانم بشی ، آقا بشی ، اما وقتی بزرگ شدی دلت برای همه بچه بودنت تنگ میشه ، تنهای خیلی سخته و سرده .... و چقدر شیرین هست یکی رو داشته باشی یکی که مثل خودت باشه و چه قدر ناپیداست یکی مثل خودت... منو ببخشید نمی دونم چی بنویسم من نویسنده خوبی نیستم اما تمام سعی خودمو کردم که خوب بنویسم |
|