تبليغاتX
دل نوشته ها
زمستان ــــــــ مهدي اخوان ثالث دوشنبه 1387/08/20 6:49 بعد از ظهر

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،

سرها در گريبان است.

كسي سر بر نيآرد كرد پاسخ گفتن

و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد ،نتواند،

كه ره تاريك و لغزان است.

وگر دست محبت سوي كس يازي،

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزان است.

نفس ،كز گرمگاه سينه ات آيد برون،

ابري شود تاريك .

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.

نفس كاينست،پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك؛

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمردانه سر است ... آي...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي !

منم من ،ميهمان هر شب ،لولي وش مغموم.

منم من ،سنگ تيپا خورده رنجور.

منم،دشنام پست آفرينش ،نغمه ناجور.

نه از رومم،نه از زنگم،همان بيرنگ بيرنگم.

بيا بگشاي در،بگشاي دلتنگم.

حريفا!ميزبانا!ميهمان سال و ماهت

پشت در چون موج مي لرزد.

تگرگي نيست، مرگي نيست،

صدايي گر شنيدي،

صحبت سرما و دندان است...

چه مي گويي كه بيگه شد،سحر شد بامداد آمد؛

فريبت مي دهد،بر آسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست.

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگير ،درها بسته.

سرها در گريبان، دست ها پنهان،

نفس ها ابر،دلها خسته و غمگين،

درختان اسكلت هاي بلور آجين،

زمين دلمرده،سقف آسمان كوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است.

نوشته شده توسط مریم | موضوع: ايستگاه اشعار | لینک ثابت |
شعر احمد شاملو دوشنبه 1387/08/13 8:56 بعد از ظهر
دهانت را مي بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي بويند مبادا شعله اي در آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين
و عشق را كنار تيرك راه بند تازيانه مي زنند
عشق را در پستوي خانه پنهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان مي دارند
به انديشيدن خطر مكن
آنكه بر در مي كوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر با كنده و ساطوري خون آلود
و تبسم را بر دلها جراحي مي كنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوي خنه نهان بايد كرد
كباب قناري بر آتش سوسن و ياس ابليس پيروزيست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
نوشته شده توسط مریم | موضوع: ايستگاه اشعار | لینک ثابت |
متل های کودکی یادت هست جمعه 1387/08/10 8:46 بعد از ظهر

مَتل هاي كودكي در آغوش مادربزرگ يادت هست

دويدم و دويدم

دويدم دويدم سر كويي رسيدم دوتا خاتوني ديدم

يكيش به من آب داد يكيش به من نون داد

نون رو خودم خوردم آب را دادم به زمين

زمين به من سبزه داد سبزه دادم به بزي

بزي به من پشكل داد پشكل دادم به نانوا

نانوا به من آتيش داد آتيش دادم به زرگر

زرگر به من قيچي داد قيچي را دادم به درزي

درزي به من قبا داد قبا را دادم به ملا

ملا به من كتاب داد كتاب دادم به بابا

بابا دو تا خرما داد

يكيش خوردم كرمو بود يكيش خوردم تلخ بود

رفتم به بابام گفتم، يك خرما ديگه خواستم

زد تو كُلام

كلام افتاد تو باغچه سرم پريد تو طاقچه

رفتم به خونه قاضي جستم سه تا نيم غازي

يكيش را دام شكمبه يكيش را دادم به پنبه يكيش را دادم به دنبه

آتيش به پنبه افتاد گربه به دنبه افتاد سگ به شكمبه افتاد

پيرزني كه آنجا بود كِرّي به خنده افتاد

 


 

گنجشكك اَشيه مَشيه سر بون ما مَنشي

برف مي آد گلوله مي شي بارون مي آد تر مي شي

ميفتي تو حوض نقاشي نقاش باشي مي گيردت

سلاخ باشي مي كُشدت فراش باشي مي بردت

آشپز باشي مي پزدت

قاشق بيار سر بكشيم سر كوچك و دندون بكشيم

 

تو كه ماه بلند در آسماني

تو كه ماه بلند در آسماني / منم ستاره مي شم دورت مي گردم

تو كه ستاره شدي دورم چرخيدي / منم ابر مي شم رو تو مي گيرم

تو كه ابر شدي رومو گرفتي / منم بارون مي شم شُرشُر مي بارم

تو كه بارون شدي شُرشُر باريدي / منم سبزه مي شم سر در مي آرم

تو كه سبزه شدي سر در آوردي / منم بزي مي شم تو رو مي چينم

تو كه بزي شدي سرمو چيدي / منم قصاب مي شم سر تو مي برم

تو كه قصاب شدي سرمو بريدي / منم شيشه مي شم اونجا مي شينم

تو كه شيشه شدي اونجا نشستي / منم خون مي شم مي رم تو شيشه

تو كه خون شدي رفتي تو شيشه / منم پنبه مي شم در تو مي بندم

تو كه پنبه شدي درمو بستي / منم تُشك مي شم اونجا ميفتم

تو كه تُشك شدي اونجا افتادي / منم لحاف مي شم روتو مي گيرم

تو كه لحاف شدي رومو گرفتي / منم عروس مي شم اونجا مي شينم

تو كه عروس شدي اونجا نشستي / منم دوماد مي شم پهلوت مي شينم


پروانه هاــــــــــــــــــــــ حسين پناهي یکشنبه 1387/08/05 7:27 بعد از ظهر
حق با تو بود می بایست می خوابیدم اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟ انگار چرخ فلک سوارم انگار قایقی مرا می برد انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم
و مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟ می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد اما به جای آن می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق به نظر شما کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟ می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت حق با تو بود می بایست می خوابیدم اما مادربزرگ ها گفته اند چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟ از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است کودک خرگوش پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند پروانه ها آخ تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند یادم می اید روزگاری ساده لوحانه صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم
مي دانم از هر آنچه خوانده ام ، از هر آن سرگذشت و قصه كه گوشم شنوده ست.كه عشق را ستيز را راه هموار،هرگز نبوده است.
نوشته شده توسط مریم | موضوع: ايستگاه اشعار | لینک ثابت |
report phishingreport abuse





Powered by WebGozar