تبليغاتX
دل نوشته ها
یادگاری بر این تارنگار از دوست گرام ماری پنجشنبه 1387/10/26 0:14 قبل از ظهر
 اولین روز دبستان بازگرد،کودکی ها شاد و خندان باز گرد،باز گرد ای خاطرات کودکی،بر سوار اسب های چوبکی/خاطرات کودکی زیباترند/یادگاران کهن مانا ترند/ درسهای سال اول ساده بود/آب را بابا به سارا داده بود/درس پند آموز روباه و خروس/روبه مکار و دزد و چاپلوس/روز مهمانی کوکب خانم است/سفره پر از بوی نان گندم است /کاکلی گنجشککی باهوش بود/فیل نادانی برایش موش بود/ با وجود سوز و سرمای شدید/ ریز علی پیراهن از تن می درید/تا درون نیمکت جا می شدیم/ما پر از تصمیم کبری می شدیم/پاک کن هایی ز پاکی داشتیم/یک تراش سرخ لاکی داشتیم/کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت/دوشمان از حلقه هایش درد داشت/گرمی دستانمان از آه بود/برگ دفتر ها به رنگ کاه بود /مانده در گوشم صدایی چون تگرگ/خش خش جاروی با پا روی برگ/همکلاسیهای من یادم کنید/ باز هم در کوچه فریادم کنید/همکلاسیهای درد و رنج و کار/بچه های جامه های وصله دار/بچه های دکه سیگار سرد/کودکان کوچک اما مرد مرد/کاش هرگز زنگ تفریحی نبود/جمع بودن بود و تفریقی نبود/کاش می شد باز کوچک می شدیم/لا اقل یک روز کودک می شدیم/یاد آن آموزگار ساده پوش/یاد آن گچها که بودش روی دوش/ ای معلم نام و هم یادت به خیر/یاد درس آب و بابایت به خیر/ای دبستانی ترین احساس من/بازگرد این مشقها را خط بزن
نوشته شده توسط مریم | موضوع: دل نوشته هاي دوستان | لینک ثابت |
پیامبر و دیوانه ـــــــ خلیل جبران پنجشنبه 1387/10/05 7:42 بعد از ظهر

اي دوست من ،

من آن نيستم كه مي نمايم،

نمود پيراهني ست كه به تن دارم؛

پيراهني بافته ز جان

كه مرا از پرسش هاي تو

و تو را از فراموشي من در امان مي دارد.

آن "من"ي كه در من است،

در خانه خاموش ساكن است

و تا ابد همان جا مي ماند؛

ناشناس و در نيافتني.

من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني

و هر چه مي كنم بپذيري؛

زيا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو

و كارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند.

هنگامي كه تو مي گويي"باد به مشرق مي وزد"،

من مي گويم"آري به مشرق مي وزد"،

زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست،

بلكه در بند درياست.

تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي،و من نمي خواهم كه تو دريابي.

مي خواهم در دريا تنها باشم

وقتي كه نزد تو روز است ،نزد من شب است؛

با اين همه من از رقص روشنايي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم.

زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي

و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني؛

و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي.

مي خواهم با شب تنها باشم.

هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم؛

من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني

شراره اش چشمت را مي سوزاند

و دودش مشامت را مي آزارد.

و من دوزخ را بيش از آن دوست دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي.

مي خواهم در دورخ تنها باشم.

تو به راستي و زيبايي و درستي مهر مي ورزي،

و من از براي خاطر تو مي گويم كه مهر ورزيدن به اينها خوب و زيبنده است.

ولي در دلم به مهر تو مي خندم

گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني.

مي خواهم تنها بخندم.

دوست من،

تو خوب و هشيار و دانا هستي؛

يا نه تو عين كمالي

و من با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم.

گر چه من ديوانه ام.

ولي ديوانگي ام را مي پوشانم.

مي خواهم تنها ديوانه باشم.

دوست من،

تو دوست من نيستي،

ولي من چگونه اين را به تو بگويم؟

راه من راه تو نيست،گر چه با هم راه مي رويم، دست در دست

"تا چندي ديگر،دمي بر بال باد مي آسايم،

و آن گاه زني ديگر باز مرا خواهد زاييد"

نوشته شده توسط مریم | موضوع: ايستگاه اشعار | لینک ثابت |
مناسبت های ماه دی یکشنبه 1387/10/01 11:37 بعد از ظهر

دي يا دتوشو به معناي دادار و آفريدگار است اگه به اسامي سي روز ماه توجه كنيد روزهاي هشتم و پانزدهم و بيست سوم هر ماه به نام دي نام گذاري شده است كه براي تميز آنها از همديگر هر يك همراه روز بعدش خوانده مي شود بدين گونه دي بآذر،دي بمهر،و دي بدين

در ماه دي چهار روز به نام خدا مي باشد و در ماه دي چهار بار جشن ديگان برگزار مي شود

جشن خرم روز: روز اول از ماه دي روز اورمزد به نام و نعمت خداوند جشن گرفته و و آن را دي دادار جشن مي نامند

جشن دي بآذر:به مناسبت برخورد دو نام و روز جشن گرفته مي شود

جشن دي بمهر:روز پانزدهم از ماه دي به مناسبت برخورد نام ماه و روز

جشن دي بدين:روز بيست و سوم از ماه دي

رسم ها:سوسن دود كردن در شب اين روز كه تمام سال به فراغت و شادماني مي گذراند و سيب خوردن و نرگس بويدن كه تمام سال بي آزار و گزند باشيد و به راحتي بگذارنيد و پختن آش اُماچ به نام يكي از مقدسان كه به او توسل دارند يه مجسمه از خمير آرد در آش نهاده و در پايان به آب روان مي افكنند اعتقاد دارند بيماري از كسان مورد نظر به مجسمه ساخته از آرد منتقل مي شود و از بين مي رود

و گويد جشني به نام جشن گاوگيل:كه در پايان روز پانزدهم دي ماه شب هنگام است

نام هاي ديگر آن:گاوگمل،گاگنل،كاكيل،كاثل

در شب اين روز گاوي از نور كه شاخ هايش از طلا و سم هايش از نقره است و چرخ قمر را مي كشد براي ساعتي در آسمان آشكار مي شود و سپس پنهان كه هر كه در ساعت ظهور چشم بران افتد هر دعايي كه داشته باشد اجابت خواهد گشت. اگر اين گاو در بلندي كوه آشكار شود و دوباره بانگ نمايد از نعمت و بركت و اگر يك بار بانگ دهد نشان خشك سالي و تنگ روزي و معاش است.

نسبت اين جشن:گرفتن گاوهاي پدر فريدون به دست فريدون از ضحاك

report phishingreport abuse





Powered by WebGozar