|
پیامبر و دیوانه ـــــــ خلیل جبران
پنجشنبه 1387/10/05 7:42 بعد از ظهر
اي دوست من ، من آن نيستم كه مي نمايم، نمود پيراهني ست كه به تن دارم؛ پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من در امان مي دارد. آن "من"ي كه در من است، در خانه خاموش ساكن است و تا ابد همان جا مي ماند؛ ناشناس و در نيافتني. من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني و هر چه مي كنم بپذيري؛ زيا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و كارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند. هنگامي كه تو مي گويي"باد به مشرق مي وزد"، من مي گويم"آري به مشرق مي وزد"، زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست، بلكه در بند درياست. تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي،و من نمي خواهم كه تو دريابي. مي خواهم در دريا تنها باشم وقتي كه نزد تو روز است ،نزد من شب است؛ با اين همه من از رقص روشنايي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم. زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني؛ و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي. مي خواهم با شب تنها باشم. هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم؛ من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد. و من دوزخ را بيش از آن دوست دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دورخ تنها باشم. تو به راستي و زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و من از براي خاطر تو مي گويم كه مهر ورزيدن به اينها خوب و زيبنده است. ولي در دلم به مهر تو مي خندم گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني. مي خواهم تنها بخندم. دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛ يا نه تو عين كمالي و من با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم. گر چه من ديوانه ام. ولي ديوانگي ام را مي پوشانم. مي خواهم تنها ديوانه باشم. دوست من، تو دوست من نيستي، ولي من چگونه اين را به تو بگويم؟ راه من راه تو نيست،گر چه با هم راه مي رويم، دست در دست "تا چندي ديگر،دمي بر بال باد مي آسايم، و آن گاه زني ديگر باز مرا خواهد زاييد"
حسین پناهی ــــــــ بیکرانه
شنبه 1387/09/23 6:48 بعد از ظهر
در انتهاي هر سفر در آيينه دار و ندار خويش را مرور مي كنم اين خاك تيره اين زمين پا پوش دل خسته ام اين سقف كوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خداي دل در آخرين سفر بيكرانه كران در آيينه به جز دو به جز زمين و آسمان چيزي نمانده است كجا گم گشته ام نديده اي مرا؟
زمستان ــــــــ مهدي اخوان ثالث
دوشنبه 1387/08/20 6:49 بعد از ظهر
زمستان سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است. كسي سر بر نيآرد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را. نگه جز پيش پا را ديد ،نتواند، كه ره تاريك و لغزان است. وگر دست محبت سوي كس يازي، به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است. نفس ،كز گرمگاه سينه ات آيد برون، ابري شود تاريك . چو ديوار ايستد در پيش چشمانت. نفس كاينست،پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك؛ مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين هوا بس ناجوانمردانه سر است ... آي... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي ! منم من ،ميهمان هر شب ،لولي وش مغموم. منم من ،سنگ تيپا خورده رنجور. منم،دشنام پست آفرينش ،نغمه ناجور. نه از رومم،نه از زنگم،همان بيرنگ بيرنگم. بيا بگشاي در،بگشاي دلتنگم. حريفا!ميزبانا!ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد. تگرگي نيست، مرگي نيست، صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است... چه مي گويي كه بيگه شد،سحر شد بامداد آمد؛ فريبت مي دهد،بر آسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست. سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت. هوا دلگير ،درها بسته. سرها در گريبان، دست ها پنهان، نفس ها ابر،دلها خسته و غمگين، درختان اسكلت هاي بلور آجين، زمين دلمرده،سقف آسمان كوتاه، غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است.
شعر احمد شاملو
دوشنبه 1387/08/13 8:56 بعد از ظهر
دهانت را مي بويند
مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي بويند مبادا شعله اي در آن نهان باشد روزگار غريبيست نازنين و عشق را كنار تيرك راه بند تازيانه مي زنند عشق را در پستوي خانه پنهان بايد كرد در اين بن بست كج و پيچ سرما آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان مي دارند به انديشيدن خطر مكن آنكه بر در مي كوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر با كنده و ساطوري خون آلود و تبسم را بر دلها جراحي مي كنند و ترانه را بر دهان شوق را در پستوي خنه نهان بايد كرد كباب قناري بر آتش سوسن و ياس ابليس پيروزيست سور عزاي ما را بر سفره نشسته است خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
پروانه هاــــــــــــــــــــــ حسين پناهي
یکشنبه 1387/08/05 7:27 بعد از ظهر
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان کاش تنها نبودم فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟ کاش تنها نبودی آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند می دانی ؟ انگار چرخ فلک سوارم انگار قایقی مرا می برد انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و مرا ببخش ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟ می شنوی ؟ انگار صدای شیون می اید گوش کن می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد اما به جای آن می توانم قصه های خوبی تعریف کنم گوش کن یکی بود یکی نبود زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه به جای خواندن آواز ماه خواهر من است به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن به جای پختن کلوچه شیرین ساده و اخمو در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند صدای شیون در اوج است می شنوی برای بیان عشق به نظر شما کدام را باید خواند ؟ تاریخ یا جغرافی ؟ می دانی ؟ من دلم برای تاریخ می سوزد برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند گوش کن به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت حق با تو بود می بایست می خوابیدم اما مادربزرگ ها گفته اند چشم ها نگهبان دل هایند می دانی ؟ از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است کودک خرگوش پروانه و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که بی نهایت بار در نامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند پروانه ها آخ تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند یادم می اید روزگاری ساده لوحانه صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم عشق را چگونه می شود نوشت در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند من تو را او را کسی را دوست می دارم مي دانم از هر آنچه خوانده ام ، از هر آن سرگذشت و قصه كه گوشم شنوده ست.كه عشق را ستيز را راه هموار،هرگز نبوده است.
نزديك بيا يسنا
شنبه 1387/06/16 10:20 بعد از ظهر
دل من مثل اناري در پاييز ترك بر مي دارد
مي داني گريه ام مثل باران بي بهانه چقدر خوب است يسنا اين دل باران زده قبلا اين گونه نبود يسنا اين ترس پنهان اين ها همه داراي من است يسنا كه مي داند چگونه اين راه را بايد هموار كرد
ما چون ز دري پاي كشيديم ، كشيديم
سه شنبه 1387/05/29 1:41 قبل از ظهر
شعر : وحشي بافقي ما چون ز دري پا كشيديم ، كشيديم اميد ز هر كس كه بريديم ، بريديم دل نيست كبوتر كه چو بر خاست نشيند ز گوشهْ بامي كه پريديم پريديم رم دادن صيد خود از آغاز غلط بود حالا كه رماندي و رميديم رميديم كوي تو كه باغ ارم و روضه خلد است انگار كه ديديم ، نديديم نديديم صد باغ بهار است و صلاي گل و گلشن گر ميوهْ يك باغ نچيديم نچيديم وحشي سبب دوري و اين قسم سخن ها آن نيست كه ما هم نشنيديم ، شنيديم
و این چنین گفت سهراب سپهری
دوشنبه 1387/05/07 1:13 بعد از ظهر
And love, only love Took me to the realm of the gloom of lives How blest the herbs who are in love of light! No, union is impossible And amid the meadow flows The brook of a debate And love is the sound of distances The sound of distances immersed in ambiguity What happened that starlings Reaped your green dream و من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عکس ها از دوست خوبم آرمان شهمیری
دل نوشته
شنبه 1387/02/07 10:57 قبل از ظهر
دیر گاهی است سولی دارم سهم آزادی پروانه کجاست؟ و چرا بال کبوتر فقط آهنگ قفس می خواند؟ مرغ باران به کجا می بارد! و چرا یک گنجشک ، بار اول که سر از لانه برون می آرد تا که پر گیرد و بالا برود ، آسمان را جا نیست؟ و نمی داد من از چه روی می گویند، شب خمار است و سیاه شب اگر تاریک است ، علتش بخشش خورشید به ماه است و زمین و سوالم این است سهم دلتنگی خورشید کجاست؟
دل نوشته
چهارشنبه 1386/12/01 9:30 بعد از ظهر
چه گریزیست ز من؟ چه شتابیست به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟ مرمرین پله آن غرفۀ عاج! ای دریغا که ز ما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است
گر بهم آویزیم ما دو سر گشتۀ تنها، چون موج به پناهی که تو می جوئی، خواهیم رسید اندر آن لحظۀ جادوئی موج!
یکشنبه 1386/11/21 9:34 بعد از ظهر
تنها نمی توان شنید ، آن را که دیگران گویند باید که گوش فرا داد آوای خویشتن را نه انبوه مردمان نه دوستان و نه بستگان هرگز تو را اصلاح کار نمی دانند و تو، تنها تویی که می داند و توان آن دارد که دست به سویی گشاید ...... که باید پس، هم اکنون کمر بربند کاری دشوار در پیش است و جدالی سخت و مردمانی که تیز می نگرند و پنداری که نیک سخن می گویند از این میانه راهی باید گشود گفته ها را به کناری باید نهاد آن چه را که مشتاقی فرا چنگ خواهد آمد پیوسته اگر تلاش توانی کرد آری کمر بربند روزگارت را خواهی زیست و زندگی را، به آسایشی که دستان تو ارمغان کند و آن را دوست خواهی داشت
اَئیریَمَن
سه شنبه 1386/11/02 1:21 بعد از ظهر
این چنین گفت فرهاد مهراد (عشق یعنی همه چیز) تو فکر یک سقفم یه سقف رویایی سقفی برای ما حتی مقوایی! تو فکر یک سقفم یه سقف بی روزن سقفی برای عشق برای تو با من سقفی اندازه قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی برای شرم لطیف لحظه ها واسه پیچیدن بوی اطلسی زیر این سقف با تو از گل ، از شب و ستاره می گم از تو و از خواستن تو، می گم و دوباره می گم زندگی مو زیر این سقف، با تو اندازه می گیرم سقف مون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه یه افق ، یه بی نهایت ، کم ترین فاصلمونه تو فکر یک سقفم...
می رسد روزی ...
دوشنبه 1386/10/17 10:50 قبل از ظهر
می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی می رسد روزی که احساس مرا باور کنی می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی بوته های وحشی گل را از خم پرپر کنی می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش آن زمان احساس امروز مرا باور کنی می رسد روزی....
خواننده : احسان خواجه امیری
پنجشنبه 1386/07/26 1:59 بعد از ظهر
فصل بارونی پیشه رنگ چشمات همیشه حس تازه بودن من بی نگاه تو نمی شه اگه دیروز اگه فردا اگه با هم اگه تنها با توم خود ، خود تو اگه حتی توی رویا نه می افتم به پای تو نه میمیری برای من همیشه رد پات پیداست کنار رد پای من کاش دوباره بودن من رنگ بودن تو باشه که در بسته قلبم باز با دست های تو باز شه تو مثل شب های مهتابی و بارانی وقتی نباشی دلگیرم رو می دونی حرف های دلم را با اشک تو می گفتم بارون که می باره باز یاد تو می افتم از غم منو غم تو از تب منو تب تو همه بی خبرن از دل منو دل تو از شب منو شب تو همه بی خبرن
حرفی برای گفتن
دوشنبه 1386/07/23 9:9 بعد از ظهر
گل من بخواب آروم عزیزیم که تو خوابت شب و شبنم بریزم گل من بخواب آروم که دیره، دیگه بدجور داره گریه ام می گیره بخواب آروم که بیدار ستاره ، دل مریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم هراسون هست دوباره شاید هیچ وقت دیگه بارون نباره ، بخواب آروم که شب طاقت بیاره اگر دل را به رویای تو بستم ، اگه از بغض پاییزت شکستم نمی دونی تو این شب گریه تن ، هنوز مدیون چشم های تو هستم تو معصومی مثل اندوه بارون ، مثل تنهای یک معبد دور نشد قسمت کنیم تنهایمون رو ، تو این فصل حریق آیینه و دود توی این دنیای دلگیر و مه آلود ، کسی جز تو به فکر بغض من نیست من از چشمای غمگین تو خواندم که شب اینجا شب عاشق شدن نیست گل من بخواب آروم که شب شد دل من از شکستن جون به لب شد گل من بخواب که دیره دل مریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم دیگه بدجور داره گریش می گیره
تمنای قدرت
جمعه 1386/07/06 12:59 بعد از ظهر
خدایا قدرتم را دو چندان کن نه در بازوانم قلبم را قدرتی بخش تا ناملایمات زندگی را آسان تر تحمل کنم تا بدانم عشق چیست و چگونه عشق بورزم؟ خدایا قدرتم را فزونی بخش نه چشمانم را و نه زبانم بلکه فکر و اندیشه ام را تا بدانم کیستم و چیستم تا از دوش ناتوانی باری را برگیرم تا دست سردی را گرمی بخشم تا دردمندی را آسوده سازم خدایا قدرتم را افزون کن نه در گستاخی و نه در گزافه گویی بلکه روحم را تا بدانم انسانیت چیست و کجاست تا بدانم کوتاه ترین راه برای انسان شدن و انسان ماندن چیست خدایا کمکم کن من تمنای قدرت دارم
تنهاي
چهارشنبه 1386/06/21 9:48 قبل از ظهر
خواننده بنیامین دلتنگی هات رو بردار به روی قلبم بگذار تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار اگه منو نمی خوای حرف دلم رو گوش کن فقط برای یک بار بعدش خدا نگهدار تنهای خیلی سخته وقتی چشمام به راهه وقتی شب سیاهه و قتی بدون ماه تنهای خیلی تلخه وقتی بدون تو هستم تنها می شه دستم با این دل شکستم دلتنگی هام رو بردار پیش خودت نگه دار هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار داری میری نمی خوام وقت تو رو بگیرم این حرف آخر من دوست دارم، دوست دارم میمیرم تنهای خیلی درده اگه نیای به خوابم وقتی تو اضطرابم تو هم ندی جوابم تنهای خیلی سرده وقتی پیشم نباشی آتیشم نباشی بیدار بشم نباشی تنهای خیلی سردمه
زندگی
یکشنبه 1386/05/14 0:52 قبل از ظهر
زندگی گاهی گریه، گاهی خنده گاهی بازنده، خوب گاهی برنده زندگی گاهی عشق، گاهی نفرت گاهی امید، گاهی حسرت گاهی افتادن، مردن و بریدن گاهی وقت ها پر گشودن و پریدن زندگی مثل یه سقف تو هجوم بی پناهی زندگی عشق محبت کندن از مرگ و تباهی زندگی مثل یه جنگه تنها جنگی که قشنگه تو نبرد زندگی عشق حکم تفنگه
حميد اسگري
شنبه 1386/03/26 5:18 بعد از ظهر
حمید اسگری آره تو همونی که می خوام آره همو نیم که تو می خوای حالا که همه چی جور جوره زود باش بگو با هام بیا تو همونی که با یه نگاش می خوام بشم عاشق چشاش کسی بخواد تو رو بگیره اونو می شونم سر جاش آخه تو عزیز قصه هامی آخه تو شعر رو لبامی جون تو بسته به جونم اگه بری دیگه نمی تونم آخه اسم تو رو که میارم می شی همه دار و ندارم از چی می ترسی مهربونم من که رو عشقت موندگارم
کامران و هومن چرا خورشید می تابه چرا می چرخه زمین عشق من بگو چرا تو فقط بگو همین اگه عشق من تو نیستی اگه عشق من تو نیستی چرا می لرزه تنم چرا از نبودنت ساده می شکنه دلم اگه عشق من تو نیستی چرا می میرم برات من چرا زنده می شم فقط با دیدن چشات اگه عشق من تو نیستی چرا طاقت میارم چرا من نمی تونم دست از سر تو بردارم اگه عشق من تو نیستی چرا انقدر سراپام چرا هر جا که می ری من دنبالت میام اگه عشق من تو نیستی چرا پر پر نمی شم چرا هر چی می خونم دوریت رو از بر نمی شم اگه عشق من تو نیستی چرا قلبم می زنه چرا هر وقط نباشی قلب ترانه می شکنه
گروه باند از دست تو نیست دل من از گریه پره مثل تو طاقت نداره واسه تو هر دم می باره دیگه اشکای من طاقت خواندن ندارند نباشی بی تو باز می میرند هر دم می بارند تو تمام دنیامی ، تو تمام حرف هامی تو همه لحظه ی گرم عاشق بودنی یه ستاره داره چشمک می زنه از آسمون داره دلمو می بره ، می بره بی نام و نشون اون ستاره همون چشم های تو ، تو آسمون داره پر پر می زنه دلم برای دیدن اون
حمید اسگری وای که چقدر تو رو دوست دارم می میرم واسه تو تا همیشه تو قلبم می میرم واسه چشم ها قشنگت بگو بگو بگو بگو دوستم داری دیگه نگو نمیای که می میرم وقتی که نیستی بهونه می گیرم بازی نکن با دلم که می میره بیا که دلم پیش قلبت گیره نکنه که دیونه شی به عشق من شک کنی نکنه بی وفا بشی بخوای منو ترک کنی نکنه می خواب بری باز هم بد بشی شاید واست عادی شدم می خوای ازم رد بشی تو رو خدا وقتی میام نگو دیره نگو دلت جای دیگه اسیره نگو نمیشناسی دیگه رنگ صدامو نگو نمی فهمی دیگه معنی حرفامو بگو دوستم داری بگو
به تو از تو می نویسم
شنبه 1386/03/12 11:52 قبل از ظهر
به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه در یاد ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود وقتی از آزار پاییز برگ ها با هم گریه می کرد قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد به تو از تو می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست ای همیشه ترین عشق در حضور حضرت تو ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو به تو از تو نامه می نویسم نامه نوشته برباد که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم در گریز نا گریزم گریه شد معنای لبخند ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پل های پیوند در عبور از مسرخ تن عشق ما از ما فنا بود باید از هم می گذشتیم برتر از ما عشق ما بود
دل نوشته
چهارشنبه 1386/03/09 2:28 بعد از ظهر
روبه رویم بودی گرمی دستات دست من را حس کرد یک تبسم بر لب قصه ها ساخته بود بازوانت همه چیزم شده بود و نگاهت گاهی آن قدر نورانی که چراغم شده بود
باران که می بارد ! فرشته ها مشغول آب بازی اند ! و من ! محو تماشای خنده هایشان !
گوسفند اشک می ریخت در مقابل صفحه نیمه خورده نیازمندی ها !!! و دیگری می خندید برای پیروزی تیمی در دسته هشتم کشور غنا !!!
دفترچه قسط هایم را ورق می زنم تمامی ندارد ! تا آخر عمر بدهکار رحمتت هستم خدای یگانه
فریدون مشیری
شنبه 1386/03/05 0:44 قبل از ظهر
رنج
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد که چرا انسان این دنیا این پیامبر در تکاپوهایش : چیزی از معجزه آن سوتر ره نبرده ست به اعجازمحبت چه دلیلی دارد ؟ چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است ؟ و نمی داند در یک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است من برانم که در این دنیا خوب بودن به خدا سهل ترین کار است و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است و همین درد مرا سخت می آزارد
شکسته
آن سوی صحرا پشت سنگستان مغرب در شعله های واپسین می سوخت خورشید و ز بازتاب سرخ غمگینش در این سوی می سوخت از نو تخت جمشید من بودم و رویای دور آن شبیخون و آن سرخی بیمار گون آرام آرام شد آتش و خون تاریکی و توفان و تاراج پرواز مشعل ها هیاهوی سواران موج بلند شعله تا اوج ستون ها فریاد ره گم کردگان در جنگل دود دود در آتش ماندگان بی حرف بدرود از هم فرو پاشیدن ایوان و تالار در هم فرو پیچیدن دروازه و دیوار بر روی بام و پله در دالان و دهلیز بیداد خنجر های خونریز غوغای جنگ تن به تن بود اوج شکوه شرق گرم سوختن بود دود سیاهش بی امان در چشم من بود بر نقش دیواری در آن هنگامه دیدم تندیس پاک اورمزد افتاد بر خاک شمشیر دست اهریمن بود کم کم لهیب شعله ها کوتاه می شد شب مثل خاکستر فرو می ریخت خاموش در پرتو لرزان مهتاب سنگ و ستون های به خاک افتاده از دور اردوی سربازان خسته روح پریشان زمان اینجا و انجا چون سایه بر بالین مجرمان نشسته بهتی به بغض آمیخته در هر گلوی راه بر فریاد بسته چشم جهان ماه تا جاودان بیدار می ماند من باز می گشتم شکسته !
شعری از مریم حیدر زاده
چهارشنبه 1386/03/02 10:27 بعد از ظهر
منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمرم اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم منو ببخش اگه فقط اسمتو تکرار می کنم عشق تو رو بهانه گریه گیتار می کنم منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم تو یه فرشته ای من خیلی باشم یه آدمم منو ببخش اگه برات می میرم و زنده می شم اگه با دیوونگیام پیش پیش تو شرمنده می شم منو ببخش اگه تو رو می سپرمت دست خدا اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما منو ببخش اگه بهت زیادی لبخند می زنم برای چش نخوردنت همیشه اسفند می زنم منو ببخش اگه می خوام فقط بشی مال خودم ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم منه ببخش اگه شبا تو رو به ماه نشون می دم از روی قله ها اگه واسه تو دست تکون می دم
همیشه دیر
رو هر چی دس گذاشتم یکی زود تر اونو برده روی سرنوشتم انگار مهر این حادثه خورده همیشه بهم می گفتن تو دوباره دیر رسیدی دوباره شکست و تاخیر با یه دنیا نا امیدی گلی رو که من می خواستم یکی قبلا چیده بودش قبل من یکی به مقصد همیشه رسیده بودش نیمکت رو به بلوطا شد مال یه کس دیگه آخه دیر رسیده بودم اینو یه پرنده می گه قبل من یکی طلسم قلعه دورو شکسته حالا رفته توی قلعه خوش و بی غصه نشسته هدیه ای که دیده بودم قبل من یکی خریده من همون مسافرم که به ترن باز نرسیده همیشه دیر می رسیدم حتی موقع قرارم حالا هم واسه همینه که تو دنیا تورو دارم تو رو هرگز نمی دیدم اگه زود رسیده بودم اگه اون گل و به موقع از تو صحرا چیده بودم توی بازی زمونه خیلی وقتا دیگه دیره یکی اما پیدا می شه که دس تو رو می گیره نکنه هنوز همونم یه مسافر توی بن بست که رو جاده های حسرت با نگاهش می کشه دست راس بگو حقیقتی تو ؟ یا تو خواب و رویاهامی بگو که دیر نرسیدم تو تا آخرش باهامی بگو چون که دیر رسیدم تو مال منی همیشه قصه ما رو اگر چه هیچکی باورش نمی شه
تقدیم به بهترین عاشق
یکشنبه 1386/02/30 2:4 بعد از ظهر
درود به فرزندان ایران زمین فرزندانی از نسل آریا درود و هزاران درود تقدیم شما باد دوستان عزیز تصمیم داشتم به مناسب روز جهانی موزه و میراث فرهنگی درباره تاریخ چند از خانه های تاریخی کاشان برای شما بنویسم اما خوب دیر شد اما در هفته آینده تاریخچه خانه های تاریخی کاشان رو برای شما می نویسم اما امروز من می خوام دو شعر را که یکی از رضا صادقی و دیگری از فریدون مشیری است به شما تقديم كنم
خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت خدا رو دوست دارم نه واسه زیبا و زشت خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل مشکلم خدا رو می خوام نه واسه اینکه باشم یا برم خدا رو می خوام نه واسه روز های تلخ آخرم خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوه و مقام خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام خدا رو دوست دارم که تو رو به من داده خدا رو دوست دارم که چون عاشق بودن رو یادم داده خدا رو دوست دارم چون عاشق ها رو دوست داره خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی زاره خدا رو دوست دارم که حواسش با منه خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه خدا رو دوست دارم که من و تو با همیم خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم
دنیا به هم نمی خورد .....
دنیا پر از حواث گوناگون دنیا پر از وقایع رنگارنگ از مرگ از تولد از صلح از جنگ از جشن از جدایی از فتح از شکست این آرزوی کوچک ما نیز یک رویداد ساده است من خود درست و راست نمی دانمش که چیست یک اشتیاق پاک ؟ یک آرمان شیرین ؟ یک هاله مقدس ؟ یک عشق تابناک ؟ از نوع نامکرر یک نکته بیش نیست در این صد هزار هزار اتفاق گم ! دنیا به هم نمی خورد ای مردم ! این نیست یک توقع بی جا ! این نیست یک هوس این آخرین تضرع یک عاشق است و بس : باری اگر بر سینه دلی دارید این آرزوی ساده ما را بر آورید ما را به هم ببخشید ما را برای هم بگذارید در لحظه های مانده به جا از حیات ما ما را به یکدیگر بسپارید
مسخ
پنجشنبه 1386/02/27 11:22 بعد از ظهر
مسخ فریدون مشیری
نه غار کهف نه خواب قرون چه می بینم ؟ به چشم هم زدنی روزگار بر گشته است به قول پیر سمرقند همه زمانه دگر گشته ست چگونه پهنه خاک که ذره ذره آب و هوا و خورشیدش چو قطره قطره خون در وجود من جاری ست چنین به دیده من ناشناس می آید ؟ میان این همه مردم میان این همه چشم رها به غربت مطلق رها به حیرت محض یکی به قصه خود آشنا نمی بینم کسی نگاهم را چون بشتر نمی خواند کسی زبانم را چون بشتر نمی داند ز یکدیگر همه بیگانه وار می گذریم به یکدیگر همه بیگانه وار می نگریم ! همه زمانه دگر گشته ست ! من آنچه از دیوار به یاد می آرم صف صفای صنوبرهاست ! بلوغ شعله ور سرخ و سبز نسترن است : شکفته در نفس تازه سپیده دمان درست گویی جانی به صد هزار دهان نگاه در نگه افتاب می خندد ! نه برج آهن و سیمان نه اوج اجر و سنگ که راه بر گذر آفتاب می بندد ! من انچه از لبخند به خاطر مانده ست شکوه کوکبه دوستی ست بر رخ دوست صلای عشق دو جان است و اهتزاز دو روح نه خون گرفته شیاری ز سیلی شمشیر ! نه جای بوسه تیر ! من آنچه از آتش به خاطر باقی ست فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است شراب روشن خورشید و گونه ساقی ست ! سرود حافظ و جوش درون مولانا ست ! خروش فردوسی ست ! نه انفجار فجیعی که شعله سیال به لحظه ای بدن صد هزار انسان را بدل کند به زغال ! همه زمانه دگر گشته ست نه آفتاب حقیقت نه پرتو ایمان فروغ راستی از خاک رخت بربسته ست و آدمی افسوس به جای آن که دلی را ز خاک بر دارد به قتل ماه کمر بسته ست ! نه غار کهف نه خواب قرون چه افتاده ست ؟ یکی به پرسش بی پاسخم جواب دهد ! یکی پیام مرا از ین قلمرو ظلمت به آفتاب دهد ! که در زمین که اسیر سیاهکاری هاست و قلب ها دگر از آشتی گریزان است هنوز رهگذری خسته را تواند دید که با هزار امید چراغ در کف در جستجوی انسان است !
شعر
دوشنبه 1386/02/24 11:23 بعد از ظهر
زندگی اجبار است مرگ انتظار عشق یک بار است جدای دشوار است فکر تو تکرار است اگر رفتم یادم کن اگر مردم خاکم کن اگر ماندم به مهر خود شادم کن
من آمده ام به اجبار ! تا در حضور تو بمانم به انتظار ! عاشق شدم فقط یک بار دور بودن ز تو برایم دشوار اما بمانم همیشه شاد شاد با یاد تو که برایم می ماند به یادگار
فرشته ها را به وضوح دیده ام آن گاه که بر پیشانی ات بوسه می زدند حتی تصور گناه کار بودن گناه است پاک ترین موجود !
کوچه
پنجشنبه 1386/02/13 0:54 قبل از ظهر
این شعر رو خیلی دوست دارم وقتی زمزمه می کنم یا کسی برام زیر لب زمزمه می کنه آروم میشم بی تو مهتاب شبی بازاز آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید : یادم آمد شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است ! تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن !
با تو گفتم : حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم نتوانم ! روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم نتوانم ! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت .... اشک در چشم تو لغزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نه گسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم .....
دل نوشته های من
شنبه 1386/02/08 2:4 بعد از ظهر
دریغمن آمدنت را دیدنت را در شب های تنهای خود انتظار کشم گل عشق را در خود بشکنم و تنها باران اشک چشمان تو آن را به ثمر خواهد رساند و تنها قطره ای از چشمان تو ای یار مهربان فاصله ها را از بین خواهد برد و اکنون فاصله من و تو تنها به اندازه یک تار موی زیبا به اندازه یک قطره اشک از چشان توست
منمن بهارم تو آن گلی باش که در بهار می روید پاییزم آن بارانی باش که در پاییز می بارد من مسافرم تو آن همسفر لحظه های آبی ام باش
سکوتسکوت صدای رسای آفرینش است گوش بسپار به نغمه دل انگیز شکوفایی یک عشق در لا به لای بوته های سبز و تازه زندگی نگاه کن ! جوانه در سکوت می روید و گل در سکوت می شکند و تو نیز این گونه ! در غوغای غربت و تنهایی ام با شکوه روییدی به خانه کوچک قلبم مهربان خوش آمدی
اجازه هست
دوشنبه 1386/02/03 10:21 بعد از ظهر
اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم ؟ رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم ؟ اجازه هست مردم شهر قصه ما رو بدونن ؟ اسم منو عشق تو رو توی کتابا بخونن ؟ اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم ؟ پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونی کنم ؟ اجازه می دی تا ابد سر بذارم رو شونه هات ؟ روزی هزار و صد دفه بگم که می میرم برات ؟ اجازه می دی که بگم حرف ترانه هام تویی ؟ دلیل زنده بودنم درد بهانه هام تویی ؟ اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی ؟ ستارتم اینو می گه که تو تو اقبال منی ؟ اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم ؟ تو رویا های صورتیم خودم رو با تو ببینم ؟ اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم ؟ بگم می خوام به خاطرت سر به بیابون بذارم ؟ اجازه هست برای تو از ته دل دیوونه شم ؟ اجازه می دی که بگم همین روزا میای پیشم ؟ اجازه هست عکس تو رو رو صورت ماه بزنم ؟ طلسم قصه هامونو با داشتن تو بشکنم ؟ اجازه می دی قصه هام با عشق تو جون بگیره ؟ چشمای عاشقم واست روزی هزار بار بمیره ؟ اجازه می دی که فقط تو دنیا با تو بمونم ؟ هر چی که عاشقانه بود به خاطر تو بخونم ؟ اجازه هست با بال تو پر بزنیم بریم بهشت ؟ اجازه هست ؟ بگو که هست من همشو دارم می گم با تو به آسمون می رم با تو یه آدم دیگم اجازه می دی که بگم من مال تو تو مال من ؟
فقط.... و دیگر هیچ
شنبه 1386/02/01 12:49 بعد از ظهر
فقط یک استکان چای و یک قندان و دیگر هیچ و اشکی می چکد آهسته در فنجان و دیگر هیچ هنوز این صندلی خالیست بعد از رفتنت ماندم من و این میز کهنه روی ایوان و دیگر هیچ تمام فصل ها با چشم های تو سفر کردند فقط من ماندم و این فصل یخبندان و دیگر هیچ درون چارچوب تن اسیرم خواهشی دارم بیا برگرد واکن قفل این زندان و دیگر هیچ گرفته آسمان سرخ و غریب و ابری و دلتنگ پرست از تکه های ابر سرگردان و دیگر هیچ عطش دارم کویرم خشک لب لبریز اندوهم ببارد کاشکی از آسمان باران و دیگر هیچ و حالا رعد و برق و باد و طوفان و سپس باران و افتاد استکان چای در قندان و دیگر هیچ |
|