تبليغاتX
دل نوشته ها
پیامبر و دیوانه ـــــــ خلیل جبران پنجشنبه 1387/10/05 7:42 بعد از ظهر

اي دوست من ،

من آن نيستم كه مي نمايم،

نمود پيراهني ست كه به تن دارم؛

پيراهني بافته ز جان

كه مرا از پرسش هاي تو

و تو را از فراموشي من در امان مي دارد.

آن "من"ي كه در من است،

در خانه خاموش ساكن است

و تا ابد همان جا مي ماند؛

ناشناس و در نيافتني.

من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني

و هر چه مي كنم بپذيري؛

زيا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو

و كارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند.

هنگامي كه تو مي گويي"باد به مشرق مي وزد"،

من مي گويم"آري به مشرق مي وزد"،

زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست،

بلكه در بند درياست.

تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي،و من نمي خواهم كه تو دريابي.

مي خواهم در دريا تنها باشم

وقتي كه نزد تو روز است ،نزد من شب است؛

با اين همه من از رقص روشنايي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم.

زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي

و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني؛

و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي.

مي خواهم با شب تنها باشم.

هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم؛

من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني

شراره اش چشمت را مي سوزاند

و دودش مشامت را مي آزارد.

و من دوزخ را بيش از آن دوست دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي.

مي خواهم در دورخ تنها باشم.

تو به راستي و زيبايي و درستي مهر مي ورزي،

و من از براي خاطر تو مي گويم كه مهر ورزيدن به اينها خوب و زيبنده است.

ولي در دلم به مهر تو مي خندم

گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني.

مي خواهم تنها بخندم.

دوست من،

تو خوب و هشيار و دانا هستي؛

يا نه تو عين كمالي

و من با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم.

گر چه من ديوانه ام.

ولي ديوانگي ام را مي پوشانم.

مي خواهم تنها ديوانه باشم.

دوست من،

تو دوست من نيستي،

ولي من چگونه اين را به تو بگويم؟

راه من راه تو نيست،گر چه با هم راه مي رويم، دست در دست

"تا چندي ديگر،دمي بر بال باد مي آسايم،

و آن گاه زني ديگر باز مرا خواهد زاييد"

نوشته شده توسط مریم | موضوع: ايستگاه اشعار | لینک ثابت |
report phishingreport abuse





Powered by WebGozar